تبليغاتX
ایلیای نادان - انقلاب سوسکی 4

وقتی نوبت به سوسک سخنران رسید گفتم دست نگه دارید ، با اون كار داریم باید ازش حرف بكشيم ، اون رو به آسیاب ده ببرید تا اونجا شكنجش كنيم تا به حرف بیاد .

غریبه تو گوشم گفت اونجا چرا؟

گفتم عجله نكن این روش رو تازه ياد گرفتم ، تو زندان كه بودم از سقف اتاقم آب مي ریخت رو سرم ، قطره ، قطره.

اولش خوب بود و لذت بخش اما يه مدت كه گذشت با هر قطره انگار پتكي محكم تو سرم مي زدن. جوری بود كه حاظر بودم بگم كه من جاسوسم تا زودتر اعدامم کنن و من راحت بشم.

به آسیاب كه رسیدیم سخنران رو به چوب زیر پروانه ي آبی آسیاب بستیم و بعدش بهش گفتم به نفعته كه با ما همراهی كني و گرنه دو روز زیر این آب نگهت مي دارم .

سخنران خندید و گفت شما احمقا واقا دهاتی هستین چون من اينطوري حرف نمي زنم حتا اگه به مرگ محکوم بشم .

با مشاورم به دفتر رفتيم و نقشه ها رو برسی كرديم.

نقشه ي حمله كشيديم و با هم كلي طرح دادیم 24 ساعتی مي شد كه نخوابیده بودیم . كه سوسک مطلع پیش ما اومد و گفت سخنران حاظر به همكاري شده .

با مشاور و مطلع راه افتادیم تا به آسیاب بريم . مطلع خيلي اسرار داشت كه عجله كنيم . و ما دلیل ابن عجله رو نمي فهمیدیم . وقتی رسیدیم سخنران داشت داد میزد كه بازم كنيد ! من حرف میزنم ! شما را به جد بزرگ سوسكا بازم كنيد.

به دستور من بازش کردن و از زير آسیاب بیرون كشيدنش .

سخنران گفت بابا شما از دمپرهاهم بدتريد و بعد شروع كرد به تعريف جريان جاسوس شدنش.

داستانش از اينجا شروع مي شد كه يه روز با دوستانش تو يه داهات از كشور سوسكجستان  تصميم مي گيرن براي اعتراض دست به خودكشي دسته جمعي بزنن .اونم با خمير هاي تقلبي كه تو بازارشون بود و به بازار براي جمع آوري تمام خمير ها مي رن. جريان را با دست و پاي لرزون اينطوري تعريف كرد كه :

توي مسير يكي از دوستان مي گه حالا كه ما قراره بميريم آخرين عشق بازي اين دنيا رو بكنيم  و همه قبول كرديم تا به كاواره بريم و مست پاتيل با سوسكاي خوشگل اونجا شبمون رو صبح كنيم . غافل از اينكه اون دوست خودش جاسوسي بين ماست و ما رو به كاواره اي مي بره كه به فرمان دمپر ها ساخته شده .

 خوب مست كه شديم  ، به اتاق هاي مخصوص براي عشق بازي رفتيم .

 سر از پا نميشناختم ، سوسك  دختر چشمام رو بست و گفت اين آخرين روشي هستش كه تجربه شده و من كه تو حال خودم نبودم بي اراده قبول كردم و بعدش اصلا يادم نيست چطور به اونطرف ديوار حائل برده شدم. همون ديواري كه ما بهش مي گيم باغ بزرگ .

اونجا من رو بسته بودن به تختی  كه  دور تا دورش  مورچه های ارتش سرخ چرخ ميزدن و يه سوسكي كه دکتر سداش مي کردن تو سه نوبت به من آمپول نشگي ميزد و مي گفت ببينم حالا بازم حوس خودكشي مي كنيد یا نه !

هر روز میگذشت و من بیشتر وابستگی به اون آمپولها  پیدا مي کردم تا جايی كه قبول کردم به عنوان جاسوس ارتش سرخ تو اين طرف باغ زندگي كنم . و در ازاي اون هر روز به من آمپول برسونن .

بعدش دوباره چيزي يادم نمياد تا زماني كه مست و پاتيل خودم رو تو بقل همون دختر ديدم و وحشتزده از اونجا بيرون زدم ،  بدون اينكه از دوستام خبري داشته باشم .

به خونه كه رسيدم يه پيقام پشت در انداخته  بودن . وقتي داشتم بازش مي كردم دستام مي لرزيد . پيقام رو يكي از دوستانم گذاشته بود ،  گفته بود براش يه اتفاق عجيب افتاده و بايد من رو خيلي زود ببينه . راه افتادم تا به خونه ي اون برم . من آخرين نفر به اونجا رسيدم و تا وارد شدم من رو تا مي خوردم زدن .

مدام مي گفتن تو جاسوسي و من كه زبانم بند اومده بود حتي آخ هم نمي تونستم بگم چون پشت سر هم داشتم كتك مي خوردم .

اونا تصميم گرفته بودن كه من رو بكشن كه يكدفعه در زدن . همه ساكت شدن .

از پشت در صداي ( تپلي ) اومد كه منم درو باز كنين .

غريبه وسط حرفش پريد و گفت تپلي كيه؟

سخنران جواب داد اون تنها دوست معتاد ما بود و به مسخره تپلي صداش مي كرديم . اون بود كه فكر خودكشي دسته جمعي رو تو سر ما انداخت . با شنيدن صداي تپلي  دوستام گفتن ما كه براي اون دعوت نامه نداديم ؟

اون از كجا فهميده ما امشب اينجا هستيم ؟ حتما جاسوس اينه ! اونه كه از خيلي وقت پيش نشه ي آمپوله . و همون ما رو به كاواره برد و....

در رو باز كردن و تا وارد شد تا مي خورد زدنش و بعد از اينكه عقده هاشون تموم شد بدون هيچ مكثي وسط اتاق دارش زدن !

اين شده بود كار ما كه بريم سخنراني كنيم  و هر بار كه لو مي رفتيم و به اعدام تو باغ بزرگ محكوم مي شديم اونا ما رو دوباره بر مي گردوندن به يه جاي ديگه تا اونجا جاسوس باشيم .

الآنم اونا مي دونن كه شما چه قصدي دارين و منتظر علامت منن !

به فكر فرو رفتم . چه بايد مي كردم وقتي انقلاب ما شكست خورده بود؟

همه چيز لو رفته بود و بيشتر عوامل و كار كنان من جاسوس بودن .

ساعت ها فكر كردم تا اينكه يه جرقه ای ذهنم زد .

بله اين تنها راه براي نجات انقلاب بود . بايد من خودم به اون طرف ديوار باغ مي رفتم و از همه چيز مطمئن مي شدم .

اما چطور؟

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |