گاهي به خودم فكر ميكنم . به اينكه از اول هيچي نبودم . فقط يه نقطه ، يك نقطهي خيلي ريز تويه جاي تاريك به اسم نطفه
. بعدش كمكم بزرگ شدم و جون گرفتم
. روح پيدا كردم
. همين طور ذره ذره يك دفعه آدم شدم
!!! بعدش فكرميكنم چرا يه چيز ديگه نشدم
. مثلاً چرا يه گاو يا گوسفند پير نشدم
. اگر گوسفندميشدم تا حالا هزار بار خوراك آدما شده بودم
. حتماً اولش خيلي سخت بود ، چون دردناك ميكشتنم وتبديل به گوشت ميشدم
. آدما ميخوردنم و من كود ميشدم
. كود رو ميريختن پاي سبزيجات مثلاً كاهو ميشدم
. بعد دوباره منو ميخوردن و كود ميشدم،اين بار منو ميريختند پاي يونجهها و
يونجهها رو ميدادن به گاوا و اين دفعه گاو ميشدم
. ولي چه فرقي ميكنه هرچي
ميشدم آدما منوميخوردن وهي حيوون ميشدم
وهي آدم ميشدم
اصلاً من يه سئوال دارم كه هيچ كس جوابشو نداره
. خيلي چيزا منقرض شدن
. دايناسورا نمونش.
ميگن زماني
كه كسي تاريخ اون رو نميدونه يه شهاب سنگ
اونارو منقرض كرد.
البته اينو دانشمندا
ميگن من نميگم
. بچه كه بودم فكرميكردم
كه شايد كشتي حضرت نوح به بزرگي اون نبوده
كه يه جفت نر و ماده از هر نوع دايناسور
تو خودش جا بده
. آدم توزمان بچگي چقدر احمق
ميشه ؟
خيلي چيزهام داره منقرض ميشه
. مثل
پلنگها ونهنگها و
... كه به دو دليل آدما اونا
رومنقرض ميكنن
. اول اينكه بعضيها از اونا خوششون
نمياد دوم اينكه بعضيها از اونا خوششون ميياد
دليل سوم رو هم اضافه ميكنم
– محض خنده –
به هر حال خيلي بامزه است كه آدمااين موجودات
همه چيزخوار ميزنن ، ميشكنن، نابود ميكنن و
منقرض ميكنن اما هميشه خودشون هستنو منقرض
نميشن
.چرا؟
بعضي وقتها فكر ميكنم چطوراز يه جايي
اومدم كه نميدونم كجاست ،تو يه جايي زندگي
ميكنم كه نميشناسمش و نميدونم كجاميرم ، فقط
يه تصوير توي ذهنم از مقصد نهايي دارم
كه با مال همه فرق ميكنه وقتي به فردا
فكرميكنم ديوونه ميشم
. وقتي به ديروز
فكر ميكنم به ديوونه بازي هام ميخندم و
وقتي به حالا فكر ميكنم نميدونم الان ديوونه
شدم يا ديوونه بودم يااينكه دارم
ديوونه ميشم وبايد خودم رو معالجه كنم.
كي ميدونه ؟
( شبگرد)

