تبليغاتX
ایلیای نادان

گاهي به خودم فكر ميكنم . به اينكه از اول هيچي نبودم . فقط يه نقطه ، يك نقطه‌ي خيلي ريز تويه جاي تاريك به اسم نطفه

. بعدش كم‌كم بزرگ شدم و جون گرفتم

. روح پيدا كردم

. همين طور ذره ذره يك دفعه آدم شدم

!!! بعدش فكرمي‌كنم چرا يه چيز ديگه نشدم

. مثلاً چرا يه گاو يا گوسفند پير نشدم

. اگر گوسفندمي‌شدم تا حالا هزار بار خوراك آدما شده بودم

. حتماً اولش خيلي سخت بود ، چون دردناك مي‌كشتنم وتبديل به گوشت مي‌شدم

. آدما مي‌خوردنم و من كود مي‌شدم

. كود رو مي‌ريختن پاي سبزيجات مثلاً كاهو مي‌شدم

. بعد دوباره منو مي‌خوردن و كود مي‌شدم،اين بار منو مي‌ريختند پاي يونجه‌ها و

يونجه‌ها رو مي‌دادن به گاوا و اين دفعه گاو مي‌شدم

. ولي چه فرقي مي‌كنه هرچي

مي‌شدم آدما منومي‌خوردن وهي ‌حيوون مي‌شدم

وهي آدم مي‌شدم

اصلاً من يه سئوال دارم كه هيچ كس جوابشو نداره

. خيلي چيزا منقرض شدن

. دايناسورا نمونش.

مي‌گن زماني

كه كسي تاريخ اون رو نمي‌دونه يه شهاب سنگ

اونارو منقرض كرد.

البته اينو دانشمندا

مي‌گن من نمي‌گم

. بچه كه بودم فكرمي‌كردم

كه شايد كشتي حضرت نوح به بزرگي اون نبوده

كه يه جفت نر و ماده از هر نوع دايناسور

تو خودش جا بده

. آدم توزمان بچگي چقدر احمق

مي‌شه ؟

خيلي چيزهام داره منقرض مي‌شه

. مثل

پلنگ‌ها ونهنگ‌ها و

... كه به دو دليل آدما اونا

رومنقرض مي‌كنن

. اول اينكه بعضي‌ها از اونا خوششون

نمياد دوم اينكه بعضي‌ها از اونا خوششون مي‌ياد

دليل سوم رو هم اضافه مي‌كنم

– محض خنده –

به هر حال خيلي بامزه است كه آدمااين موجودات

همه چيزخوار مي‌زنن ، مي‌شكنن، نابود مي‌كنن و

منقرض ميكنن اما هميشه خودشون هستن‌و منقرض

نمي‌شن

.چرا؟

بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم چطوراز يه جايي

اومدم كه نمي‌دونم كجاست ،تو يه جايي زندگي

مي‌كنم كه نمي‌شناسمش و نمي‌دونم كجامي‌رم ، فقط

يه تصوير توي ذهنم از مقصد نهايي دارم

كه با مال همه فرق مي‌كنه وقتي به فردا

فكرمي‌كنم ديوونه مي‌‌شم

. وقتي به ديروز

فكر مي‌كنم به ديوونه بازي هام مي‌خندم و

وقتي به حالا فكر مي‌كنم نمي‌دونم الان ديوونه

شدم يا ديوونه بودم يااينكه دارم

ديوونه مي‌شم وبايد خودم رو معالجه كنم.

كي مي‌دونه ؟

( شبگرد)

 

 

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:40 بعد از ظهر |