تبليغاتX
ایلیای نادان

                                                                      به نام زیبائی

دایره

پسرم همیشه کاری بکن که می توانی نه کاری که باید انجام بدهی.

من چه می کنم!

سوال خوبی پرسیده بودی. هرچند شاید هیچ وقت نتوانم به تو بگویم، و شاید اصلا نفهمی همه ی آنچه را که قرار بود به تو یاد بدهم در همین سوال تو نهقته است. گفته بودی نترسم و شجاع باشم. انگار فراموش کرده باشیم که من پدرم و تو پسر.

هرچند امیدی نیست که روزی بدانی آخرین خواسته ی من یک گچ سفید بود تا بیشتر از آنکه بدانی من چه می کنم، بفهمی من چه می کنم. فرصتی نیست و من خود را محدود می کنم به دایره ای که زمان به درونش راه ندارد. چه حسی دارد کشیدن دایره ای سفید روی زمین سیاه. کار من دیگر از تخته سیاه و کتاب های انباشته ی روی هم، از جزوات درسی و مقالات رنگارنگ سر کلاس هایم، گذشته. اینها هیچ کدام دیگر بوی شیرینی نمی دهد. در این لحظات غرق میشوم در آرزوهائی که آرزو کردنشان هم برای من آرزوست. مثل تدریس آخرین فصل از کتاب منطق، و به زیبائی یک دست بازی شطرنج با تو، روی چمن های سبز و زرد کنار خانه مان. رویایی به زیبائی افتادن برگ خشکیده از درخت چناری که به آن تکیه زده ام، غافل از آنکه بهار در راه است و می لرزم، از سوز نسیمی که می وزد بر تن خیسم از نم نم باران پائیزی و آرزوهائی که تصور کردنشان را هم از یاد برده ام.

من چه می کنم؟

می کشم دایره ای به دور خودم، تا نبینم یک قدم آن طرف تر را و فراموش کنم روزهای گذشته را که خاطرات شیرین تو و تلخی مرگ مادرت مرا به زمین وابسته می کند. تا نبینم چهار دیواری که مرا احاطه کرده اند، تا شاید احساس تلخ آزادی چشیدم، تا فردا .... .

تا فردائی که زیباترین صبح من و تو می شود، با سری بالا. صبحی که برای شروعش عجله ای نیست و عجله ای که برای خواندن نماز صبح دارم از همه زیباتر است. تا فردایی که زندان بان تکرار می کند جملاتی که لحظه ای پیش به من گفت برای دوستانش که:

_ مردک دیوانه به جای دعا روی کاغذ چشم چشم دو ابرو می کشید برای پسرش.

فقط تو خواهی  فهمید من چه می کنم. آنقدر دایره می کشم به دور خودم تا فردا که می آیند نفهمند سفیدی ریش های من از گرد گچ سفید در دستم نیست و سرافراز از این اتاق خاکستری قدم بردارم، با یادگاری که برای نفر بعد می گذارم، شاید لا اقل او بفمد که هنوز دست از فهمیدن بر نداشته ایم و بشنوند صدایم را پس از مرگ از کف زمین روسیاهی که با سکوتش آسمان را می ترکاند.

آه، داروگ پس کی میرسد باران!

کاش فردا باران ببارد، زمانی که فریاد میزنم از ته دلم و خوشحالم از اینکه روسفیدم از آنچه دیدم و فهمیدم و هردو سرمان را بالا بگیریم که به خاطر فهمیدن می میرم.

کاش فردا باران ببارد تا زیر عینک بخار آلودم گم شود چشمان سرخم و سرخ شود صورت زردم تا کسی نفهمد وقت مردن می ترسم، تا تو زیر نم نم باران بخوانی چند خط باقی مانده از میراث مرا و گرمای اشکت را جز باران حس نکند.

و ای کاش فردا زودتر به دستت برسد تا پیش از مرگم یاد داده باشم به تو چطور دایره بکشی و چطور فریاد بزنی و بفهمی آخرین آرزویم این بود که آخرین دایره ی مرا تو بکشی به دور جهار پایه ی زیر پایم، زیر چوبه ی دار!

آنکه برایم دعا می خواند مرد خوبی است. به من قول داده این نامه را به دستت برساند. امشب! قبل از سپیده ی صبح. قول داده تو را در آغوش بگیرد و زیر ردای بلندش پنهان کند، تا کسی لرزش شانه هایت را نبیند. قول داده به تو یاد بدهد چطور دایره بکشی، احتیاط کنی و نترسی. هرآنچه را که می کنم او می داند. می داند به دانشجویانم چه بگوید و با دست نوشته هایم چه کند. سوالت را از او بپرس.

نمی دانی چه ها می خواستم بکنم، ولی حالا فقط همین را می گویم که عمری کاری نکرده ام به جز کشیدن این دایره ها.

5/10/86

 (ایلیا)

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 2:20 بعد از ظهر |

وقتی نوبت به سوسک سخنران رسید گفتم دست نگه دارید ، با اون كار داریم باید ازش حرف بكشيم ، اون رو به آسیاب ده ببرید تا اونجا شكنجش كنيم تا به حرف بیاد .

غریبه تو گوشم گفت اونجا چرا؟

گفتم عجله نكن این روش رو تازه ياد گرفتم ، تو زندان كه بودم از سقف اتاقم آب مي ریخت رو سرم ، قطره ، قطره.

اولش خوب بود و لذت بخش اما يه مدت كه گذشت با هر قطره انگار پتكي محكم تو سرم مي زدن. جوری بود كه حاظر بودم بگم كه من جاسوسم تا زودتر اعدامم کنن و من راحت بشم.

به آسیاب كه رسیدیم سخنران رو به چوب زیر پروانه ي آبی آسیاب بستیم و بعدش بهش گفتم به نفعته كه با ما همراهی كني و گرنه دو روز زیر این آب نگهت مي دارم .

سخنران خندید و گفت شما احمقا واقا دهاتی هستین چون من اينطوري حرف نمي زنم حتا اگه به مرگ محکوم بشم .

با مشاورم به دفتر رفتيم و نقشه ها رو برسی كرديم.

نقشه ي حمله كشيديم و با هم كلي طرح دادیم 24 ساعتی مي شد كه نخوابیده بودیم . كه سوسک مطلع پیش ما اومد و گفت سخنران حاظر به همكاري شده .

با مشاور و مطلع راه افتادیم تا به آسیاب بريم . مطلع خيلي اسرار داشت كه عجله كنيم . و ما دلیل ابن عجله رو نمي فهمیدیم . وقتی رسیدیم سخنران داشت داد میزد كه بازم كنيد ! من حرف میزنم ! شما را به جد بزرگ سوسكا بازم كنيد.

به دستور من بازش کردن و از زير آسیاب بیرون كشيدنش .

سخنران گفت بابا شما از دمپرهاهم بدتريد و بعد شروع كرد به تعريف جريان جاسوس شدنش.

داستانش از اينجا شروع مي شد كه يه روز با دوستانش تو يه داهات از كشور سوسكجستان  تصميم مي گيرن براي اعتراض دست به خودكشي دسته جمعي بزنن .اونم با خمير هاي تقلبي كه تو بازارشون بود و به بازار براي جمع آوري تمام خمير ها مي رن. جريان را با دست و پاي لرزون اينطوري تعريف كرد كه :

توي مسير يكي از دوستان مي گه حالا كه ما قراره بميريم آخرين عشق بازي اين دنيا رو بكنيم  و همه قبول كرديم تا به كاواره بريم و مست پاتيل با سوسكاي خوشگل اونجا شبمون رو صبح كنيم . غافل از اينكه اون دوست خودش جاسوسي بين ماست و ما رو به كاواره اي مي بره كه به فرمان دمپر ها ساخته شده .

 خوب مست كه شديم  ، به اتاق هاي مخصوص براي عشق بازي رفتيم .

 سر از پا نميشناختم ، سوسك  دختر چشمام رو بست و گفت اين آخرين روشي هستش كه تجربه شده و من كه تو حال خودم نبودم بي اراده قبول كردم و بعدش اصلا يادم نيست چطور به اونطرف ديوار حائل برده شدم. همون ديواري كه ما بهش مي گيم باغ بزرگ .

اونجا من رو بسته بودن به تختی  كه  دور تا دورش  مورچه های ارتش سرخ چرخ ميزدن و يه سوسكي كه دکتر سداش مي کردن تو سه نوبت به من آمپول نشگي ميزد و مي گفت ببينم حالا بازم حوس خودكشي مي كنيد یا نه !

هر روز میگذشت و من بیشتر وابستگی به اون آمپولها  پیدا مي کردم تا جايی كه قبول کردم به عنوان جاسوس ارتش سرخ تو اين طرف باغ زندگي كنم . و در ازاي اون هر روز به من آمپول برسونن .

بعدش دوباره چيزي يادم نمياد تا زماني كه مست و پاتيل خودم رو تو بقل همون دختر ديدم و وحشتزده از اونجا بيرون زدم ،  بدون اينكه از دوستام خبري داشته باشم .

به خونه كه رسيدم يه پيقام پشت در انداخته  بودن . وقتي داشتم بازش مي كردم دستام مي لرزيد . پيقام رو يكي از دوستانم گذاشته بود ،  گفته بود براش يه اتفاق عجيب افتاده و بايد من رو خيلي زود ببينه . راه افتادم تا به خونه ي اون برم . من آخرين نفر به اونجا رسيدم و تا وارد شدم من رو تا مي خوردم زدن .

مدام مي گفتن تو جاسوسي و من كه زبانم بند اومده بود حتي آخ هم نمي تونستم بگم چون پشت سر هم داشتم كتك مي خوردم .

اونا تصميم گرفته بودن كه من رو بكشن كه يكدفعه در زدن . همه ساكت شدن .

از پشت در صداي ( تپلي ) اومد كه منم درو باز كنين .

غريبه وسط حرفش پريد و گفت تپلي كيه؟

سخنران جواب داد اون تنها دوست معتاد ما بود و به مسخره تپلي صداش مي كرديم . اون بود كه فكر خودكشي دسته جمعي رو تو سر ما انداخت . با شنيدن صداي تپلي  دوستام گفتن ما كه براي اون دعوت نامه نداديم ؟

اون از كجا فهميده ما امشب اينجا هستيم ؟ حتما جاسوس اينه ! اونه كه از خيلي وقت پيش نشه ي آمپوله . و همون ما رو به كاواره برد و....

در رو باز كردن و تا وارد شد تا مي خورد زدنش و بعد از اينكه عقده هاشون تموم شد بدون هيچ مكثي وسط اتاق دارش زدن !

اين شده بود كار ما كه بريم سخنراني كنيم  و هر بار كه لو مي رفتيم و به اعدام تو باغ بزرگ محكوم مي شديم اونا ما رو دوباره بر مي گردوندن به يه جاي ديگه تا اونجا جاسوس باشيم .

الآنم اونا مي دونن كه شما چه قصدي دارين و منتظر علامت منن !

به فكر فرو رفتم . چه بايد مي كردم وقتي انقلاب ما شكست خورده بود؟

همه چيز لو رفته بود و بيشتر عوامل و كار كنان من جاسوس بودن .

ساعت ها فكر كردم تا اينكه يه جرقه ای ذهنم زد .

بله اين تنها راه براي نجات انقلاب بود . بايد من خودم به اون طرف ديوار باغ مي رفتم و از همه چيز مطمئن مي شدم .

اما چطور؟

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |

2 سال بعد بود كه انقلاب واقعيه سوسك ها به رهبري سوسك غريبه شروع شد.سوسكي كه از يه روستاي سر سبز به نام (سوسكي) به پا خاسته بود تا انتقام دوستان از دست رفته اش رو بگيره. سوسك غريبه از روستا به شهر اومد و در لباسي مبدل شروع كرد به دست فروشي كردن.

دوستاش از ده براش گليم بافته شده از كرك تن مورچه مي فرستادن و اون به فروختن اون ها مشغول بود.ولي در اصل سوسك غريبه داشت براي شبكه انقلابيشون اطلاعات جمع مي كرد.نقشه ي دادگاه ها و كارخونه ها و شركت هاي خمير سازي و ميادين اعدام رو ميكشيد پشت همون گليم هاي دست باف و دوستانش تو يك خريد ساختگي با قيمت خيلي بالا میخریدن و نقشه ها رو به روستا مي بردن و روشون مطالعه مي كردن.پولي رو هم كه از فروش بقيه گليم ها در مي آورد جمع ميكرد تا براي انقلاب بزرگشون خرج كنه.

روز ها و سال ها رفت و سوسك غريبه بعد از اينكه تمام اطلاعات رو جمع كرد به روستاي سوسكي برگشت تا قواي خودش رو براي شروع انقلاب آماده كنه.

وقتي به روستا رسيد متوجه شد كه روستا خيلي خلوت شده ، با خودش گفت حتما چون من بي خبر اومدم اينجا و كسي نمي دونه كه موقع شروع مبارزه ي علني شده همه دارن سخت كار مي كنن.

واسه ي همين چوب دستيش رو حرکت داد و لنگون لنگون راه افتاد تا به دفتر مخفی مبارزه  بره. توي راه ديد از ميدون شهر سر و صداي زيادي مياد و اين صداها آشناست. به همين خاطر راهش رو به طرف ميدون اصلي كج كرد و انبوه جمعيت رو ديد كه همه دارن داد مي زنن :

مرگ بر دمپر سوسك ، مرگ بر .....

اجازه بدين....

اين صحنه ها خيلي آشنا بود . ياد سخنراني  افتاد كه 2 سال پيش توي شهر سخنراني مي كرد و دوستش توي اون ماجرا به دادگاه رفت و بعدش...

كمي جلوتر رفت و به صورت سخنران نگاه كرد . خيلي آشنا بود. غريبه سخنران رو مي شناخت ، اون همون سخنران بود كه براش سنگ قبر زده بودن!

بلند داد زد ساكت!

و همه ساكت شدن.

سخنران كه اون رو ديد حول كرد و داد زد يه خائن!

و مردم همه شروع كردن به همهمه :

خائن؟

ما كه تو اين روستا خائن نداشتيم؟

اين مرد كه اصلا مال ده ما نيست ، و داشت صداي خائن خائن بالا مي گرفت كه يكي داد زد :

رهبر!

اون مرد غريبه رهبره.

رهبر اين انقلاب.

اون سوسك غريبست .

همه ساكت شدن و سخنران كه خودش رو توي خطر ديد سريع از بالا پائين پريد و دوان دوان سمت غريبه اومد كه....

 واي جناب غريبه!

چه سعادتي ، چه افتخاري و خودش رو به غريبه رسوند و انداخت تو بقلش ، سوسك هاي ده كه از همه جا بي خبر بودند شروع به هورا كشيدن كردند وهمه با هم داد زدند :

غريبه ! غريبه ! غريبه !

سوسك سخنران داد زد اجازه بدين ، اجازه بدين . رهبر بايد حرف بزنه و غريبه اینطوري شروع كرد:

سربازاي من كيان؟

سوسكا داد زدن ما.

اينطوري سخنرانيم رو تموم ميكنم:

و غريبه اشاره به سخنران گفت سربازا اين سوسك رو بندازين تو فاضلاب قديمي تا ازش بازجويي كنم .

همهمه و ترسي تو دل دهاتي ها افتاد ، يكي مي گفت مگه اين دستيار غريبه نيست؟ مگه اين نمي گفت كه غريبه من رو فرستاده اينجا به اوضاع سر و سامان بدم تا خودش بياد؟

خائن !

اصلا بهش نمي خوره !

يكي جلو اومد و گفت آخه فاضلاب پر شده آقا.

مرد غريبه داد زد چطور؟

پس شماها اينجا چه غلطي مي كردين؟

پس مگه قرار نبود كه با انقلاب فرهنگي شروع كنيم؟ اون همه شعار نظافت ، نظافت ، چي شد؟

سوسك گفت آقا ما شروع كرديم و اولين اصل رو هم كاملا اجرا كرديم ولي فاضلاب پر از زندانيه.

پر از زندانيه؟

چطور؟

آخه نماينده شما كه از شهر اومد ...

اينجا بود كه سوسك غريبه وسط حرف پريد كه :

نماينده از شهر؟

راجع به چي حرف ميزنيد؟

راجع به همين سخنران.

ماجراش طولانيه ولي ما به دستور اون خيلي از افراد رو كه به ما خيانت مي كردن رو شناسايي كرديم و به فاضلاب انداختيم .

غريبه كه داشت كلافه مي شد گفت بريم به فاضلاب شهر ببينيم چه خبره.

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |

اهم اهم

امروز روز بزرگيه براي جامعه ي بزرگ ما. همتون مي دونين كه الان سال هاي ساله

از زمان انقراض دايناسورها تا همين لحظه كه اينجا هستيم چه بلاهايي سر ما آوردن

و حالا ديگه كارمون رسيده به جايي كه براي ما كارخونه هاي بزرگ اسپري سازي

درست ميكنن تا ما ها رو نابود كنن. اما كور خوندن اين موجودات كريه ، اينا ذاتشون

خرابه ، اگه اينا نبودن الان دوستان دايناسور ما هنوز داشتن از ما حفاظت مي كردن

و ما هم از كنار غذاي درجه يكي كه برامون مينداختن پايين داشتيم زندگي آروم خودمون

رو مي كرديم . حتما كتاباي تاريخ( شاخك دراز سوسك المورخ) رو خوندين و مي دونين كه

ما با مذاكراتي كه كرديم تونستيم كاملا نا محسوس تو كل دنيا پخش بشيم و اگر نژاد پرستي

دمپرسوسكياليسم ها نبود الان ما داشتيم با نژادهاي مختلف به همين دمپر هاي ظالم حكم راني

مي كرديم .

مگه خواسته ي ما چي بود؟

مگه ما غير از ماهانه يه تپه پهن دايناسور چيز ديگه اي مي خواستيم؟

مگه .....

اينجا بود كه صداي سوسك ها بلند شد: مرگ بر دمپر سوسك ! مرگ بر دمپر سوسك !

اجازه بدين ، اجازه بدين!

امروز ما اينجا جمع شديم تا حق چندين سالمون رو از اين موجودات كريه بگيريم .

ما بايدروشن فكر باشيم . تا كي بايد بشينيم كه به ما خمير سوسك خمار كن تقلبي بدن و ما فكر كنيم خمير

ترشه؟

تا كي ما بايد بيرون نرفته زير دمپايي له بشيم؟

تا كي.....

و همه ي سوسكا داد زدند :

خميراي تقلبي نابود بايد گردد، خميراي ...

اجازه بدين ، اجازه بدين ،

اينا تازه شروع كاره ، امروز ما اينجا انقلابي فرهنگي رو شروع مي كنيم كه خون كثيف پدرامون پاش ريخته .

امروز بايد ما خودمون رو پاك كنيم و به همه ي جهان خودمون رو به عنوان موجودات تميزي نشون بديم .

براي اين كار امروز اينجا جمع شديم كه ...

صداي ولوله اي بين سوسكا بلند شد كه :

اي بابا پس كي انقلاب رو شروع ميكنيم؟

و همه با هم داد زدند :

انقلاب ، انقلاب ،نظافت ، نظافت ،

اجازه بدين ، اجازه بدين !

فقط اينو همه يادتون باشه و سينه به سينه براي بچه هاتون بگين كه اين انقلاب از خودكشي دسته جمعي سوسك هاي

رنگين پوست همسايه ، قاره ي سوسكجستان شروع شد.

حالا براي اينكه اعتراض دسته جمعيمون رو نشون بديم همه با هم بگيد:

سوسك خمار كن نمي خوايم !

پهن كهنه نمي خوايم!

پهن بايد تازه باشه ، ملاتش اندازه باشه!

همه شروع كردن به همهمه ، يكي مي گفت بايد انقلاب كنيم. من كه امروز ميرم و براي شروع انقلاب نظافت ، فاضلاب

خونم رو مي ليسم.

اون يكي ميگفت من كه از امروز خمير خوردن رو ترك ميكنم ، ديگه فقط آرد مي خورم.

اون يكي مي گفت من امروز براي اعتراض جلو اسپري سه بار راه ميرم.

منم كه گوشه اي واستاده بودم تصميم گرفتم تا براي سهم داشتن تو اين انقلاب فرهنگي كاري كنم اما چون چيزي پيدا نكردم

از خجالت سرخ شدم . سوسك سخنران كه من رو ديد سريع از اون بالا پايين اومد و دوون ، دوون اومد پيشم و گفت مرگ من چيزي نگو !

منو لو نده ! قول ميدم كه يه مخفيگاه بزرگ زباله رو نشونت بدم .

من كه از همه جا بي خبر بودم قبول كردم كه چيزي نگم . سالها بعد يه روز كه داشتم از تو قبرستون رد مي شدم رو يه سنگ بزگ ديدم

عكس سوسك سخنران رو انداختن و زيرش نوشتن:

كارمند سابق كارخانه اسپري سازي ات مت!

كنج كاو شدم مرده شور قبرستون جلو اومد و گفت مگه از جونت سير شدي زود برو .

گفتم چرا ؟

گفت بابا منو سياه نكن طرف از خودمون بوده !

گفتم از خودموون؟

گفت آره ديگه ، الانم دارن دنبال هم دستاش مي گردن .

هنوز گيج بودم كه يه سوسك شيك مشكي پوش جلو اومد و گفت :

ميشناسيش؟

گفتم نه !

گفت بابا نترس منم همكارم .

من كه هنوز گيج بودم تا خواستم سوال كنم گفت :

چند بار تو رو تو انبار غذاي سازمان ديدم. خودتو به اون راه نزن . ببينم تو هم جاسوس كارخونه ات مت بودي يا اينكه تو لانه جاسوسي خميري

كار مي كردي؟

با لكنت گفتم هيهيهيهيچ كدوم!

مرده شور گفت اي شيتون پس تو هم دو طرفه كار مي كردي مثل رفيقت؟

تا اومدم جواب بدم با شاخكش محكم زد تو سرم و بعدش ديگه هيچي نفهميدم. تا اينكه پيش شما به هوش اومدم.

همش همين بود كه گفتم.

قاضي دادگاه مكثي كرد و گفت با تمام اين حرفا چون ما مجرم ديگه اي نداريم تو گناه كاري و به اعدام با دمپايي ابري محكوم ميشي.

حكم همين الان لازم الاجراست.از اينجا بندازينش بيرون.

آقاي قاضي ، آقاي قاضي !

آي كمك ، اهاااااي ،اي ، واي ، من فقط يه سوسسس.... تق!

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 2:30 قبل از ظهر |

زندگي پوچ و مسخره. همه چيز تكراري شده. حتي صورتي را كه مجبور بودم هر روز صبح در آينه تحمل كنم. حالا يك هفته‌اي هست كه به سراغ آينه نرفته‌ام.ديگر خسته شده‌ام.

هر روز آدم‌هايي مي‌بينم كه شاد غمگين از چيزهايي كه براي من هيچ ارزشي ندارد دوان به اين طرف و آن طرف مي‌روند. وقتي كه شب مي‌شود همه‌ي شادي و غم خود را فراموش مي‌كنند و تن به مرگ ناقص مي‌دهند تا روح آنها آزاد شود.

چه مي‌شه روح من هم آزاد مي‌شد. فقط براي چند لحظه. چند ثانيه.

ديگر خواب هم براي من پوچ شده. شب‌ها را در خيابان‌ها صبح مي‌كنم. نه صبح‌ها را در راه رفتن‌هايم شب مي‌كنم. از صداي قدم‌هاي خود خوشحال مي‌شوم و تندتر راه مي‌روم. مثل شتري كه به گردنش زنگوله آويزان مي‌كنند.

ولي من از شتر هم بدترم. لااقل شايد شتر مي‌داند كه براي چه به دنبال صداي زنگوله مي‌دود. ولي من نمي دانم چرا.

چرا هر روز به دنبال صداي پاي خود به اين طرف و آن طرف مي‌دوم و هر شب برگ درختان را زير پايم خرد مي‌كنم. نه مي‌فهمم و نه مي‌دانم. همين قدر مي‌دانم كه بايد بروم. به دنبال صداي پا. هر پايي كه مي‌خواهد باشد.

آن قدرها هم تنها نيستم. كساني با قد و قامت‌هاي متفاوت هميشه دنبال من هستند. هر لحظه جاي خود را به ديگري مي‌دهند بدون اين كه من آنها را بشناسم يا ببينم. شبح آنها پيداست. گاه در پشتم و گاه در جلو من مي‌خزند و عوض مي‌شوند.هميشه پشت آنها به من است. شايد هرگز آنها را نشناسم.

نه مي‌دانم چرا به دنبال من هستند و نه مي‌فهمم، وقتي در جاي تاريك گوشه‌نشين مي‌شوم ديگر آنها را نمي‌بينم.وقتي دلم مي‌گيرد در گوشه‌اي مي‌نشينم و با يكي از آنها درددل مي‌كنم. خنده دار است زيرا دل من هميشه گرفته، حتي دلم ديگر از اين دردها خسته است.

من زخمي‌ام. روحم زخمي است و خون همه جا را در برگرفته. گاهي احساس مي‌كنم قرمزي غروب خوشيد به خاطر من است. او هم به حال من خون گريه مي‌كند. خيابان، ماه، خورشيد، حتي مرغان آسمان به حال من گريه مي كند.

من كه هستم؟ نمي‌دانم.

هر روز وقتي لباس خاكستريم را به تن مي‌كنم مردي از من مي‌پرسد كجا مي‌روي؟

مي گويم: به خيابان

و او مي خندد. من از خنده‌ي او عصباني تركَش مي‌كنم و او هنوز به من مي‌خندد و هر چه از او دور مي‌شوم بلندتر مي‌خندد.

ديوانه ديوانه اينجا كه خيابان ندارد.

ديروز زير درخت چنار يك بچه گنجشك پيدا كردم. حركت نمي‌كرد. در دستانم نگاهش داشتم و با انگشت اشاره شروع به نوازشش كردم. زنگ خاكستريش در چشمانم خار مي‌شد. انگار او هم مثل من اسير بود.

همه چيز در سرم مي‌چرخيد. آن مرد، خياان، برگ‌ها و حالا اين گنجشك؛ گويي به جنون كشيده شده باشم پرنده‌ي بدبخت را با تمام وجودم پرت كردم ولي جلوي او ديوار بود و گنجشك كوچك روي ديوار پخش شد. چند مرد كه لباس سفيد داشتند به طرف من آمدند و دستانم را گرفتند.

آرام باش. چيزي نيست الان آرام مي‌شوي.

ديگر هيچ چيز يادم نمي‌آيد. وقتي به خودم آمدم خود را در يك اتاق ديدم. آنجا اتاق خودم بود. ديوارهاي خاكستري كم رنگ و تختي كه من روي آن افتاده بودم. نور از پنجره‌ي نيمه‌باز به داخل مي‌آمد و روي ميز فلزي كنار تخت مي‌نشست. روي ميز ظرف غذا بود و قاشق و چنگال كف اتاق از كاشي‌هاي نيمه تيره پوشيده شده است.

در اتاق قفل بود آستين پيراهنم به هم گره خورده و دستانم هيچ حركتي نمي‌كنند. بلند مي‌شم. گيج و منگ، خيابان را مي‌بينم و مردمي كه شاد و غمگين به اين طرف و آن طرف مي‌روند. هنگام غروب تن به مرگ ناقص مي‌دهند و آزاد مي‌شوند. ياد سايه‌ها، خيالات واهي، زندگي پوچ در سرم مي‌چرخد. ديوار دنبال آنهاست. ولي من هنوز نمي‌فهميدم. آنها كه بودند؟ او كه بود كه به مسخره به من مي‌خنديد. اصلا چرا من مي‌بايد هر روز او رامي‌ديدم. شايد راست مي‌گفت. شايد خياباني نبود. شايد اينها توهمات من بود كه وجود مرا پر كرده‌بودند. ديگر خسته شده‌ام. احساس گنجشك بودن مي‌كنم. براي پرواز آماده شده ام.

زير درخت چنار دورخيز مي‌كنم.شايد به بالاترين شاخه برسم.

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |

در را باز مي‌كنم . چراغ روشن‌است. اورا مي‌بينم. در را مي‌بندم. به من نگاه مي‌كند. جلو مي‌‌‌روم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌به او نگاه مي‌كنم .به من

خيره مي‌شود .چشم به چشمش مي‌دوزم. از رو نمي‌رود . چشمم را مي‌دزدم ،چشمش را مي‌دزدد. به زمين خيره مي‌شود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌،به زمين

خيره مي‌شوم. زيرزيركي نگاهش مي‌كنم ،بازير چشم نگاهم مي‌كند و پوزخند مي‌زند.

من از او مي‌ترسم ،يك قدم به عقب مي‌روم ،يك قدم به عقب مي‌رود عقب‌تر نمي‌توان رفت پشتمان ديوار است .

مدتي مي‌گذرد هر دو ساكتيم چهره‌ خودم را به ياد مي‌آورم بغضم مي‌تركد به حال خود گريه مي‌كنم به حال من گريه مي‌كند .

مي‌پرسم تو چرا گريه مي‌كني؟

مي‌پرسد توچرا گريه مي‌كني؟

عصباني مي‌شوم داد مي‌زنم داد مي‌زند يك قدم به جلو مي‌روم به من حمله مي‌كند دستم را روي صورتش مي‌گذارم دستش را روي دستم مي‌گذارد ،سرد است . چشمانش را ديگر نمي‌بينم ، گويي چشمانش است كه مرا بر مي‌انگيزد . آرام مي‌شوم روي صورتش دست مي‌كشم صاف است .

حالا به او نزديك مي‌شوم انگار نزديك مي‌شود دور است ، هر چه نزديك مي‌شود انگار دورتر مي‌شود . مي‌خواهم بغلش كنم، به او نمي‌رسم ،به من نمي‌رسد.

به حال خود گريه مي‌كند ، به حال او گريه مي‌كنم .هميشه اينجاست از روز تولدش و از روز تولدم من در او زنداني شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام.

به او پشت مي‌كنم نمي‌بينمش ، فكر مي‌كنم به من پشت مي‌كند نمي‌بينمش. بر مي‌گردم بر مي‌گردد

باز هم كه تو هستي؟ اين را من مي‌گويم

باز هم كه تو هستي؟اين را او مي‌گويد

دلم به حالش مي‌سوزد دلش به حالم مي‌سوزد و هر دو براي هم گريه مي‌كنيم . اشك در چشمش خون است.

تو مي‌ميري. اين را با نگاهش مي‌گويد.

عمر تو كوتاه‌تر است . اين را من مي‌گويم .

شرط مي‌بنديم به او نيشخند مي‌زنم و او تكرار مي‌كند.

اوفكر ميكند مثل من است، من مطمئنم مثل من است ،انگار او خود من است . نگاهم مي‌كند با نگاهش مي‌گويد: من تو هستم؟!… و زير لب زمزمه مي‌كند اگر من تو هستم پس تو كه هستي!

با او خداحافظي مي‌كنم ودر را باز مي‌كنم مي‌گويد خداحافظ. به او نگاه مي‌كنم ،به من خيره مي‌شود التماس مي‌كند، اين را از نگاهش مي‌خوانم. صداي نفس كشيدنش را با قلبم مي‌شنوم.

من تو را خواهم كشت اين را من مي‌گويم و چراغ را خواموش مي‌كنم.

فرياد ميزند :

تا تولد دوباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات صبر مي‌كنم

چشمم را مي‌بندم، صدايم مي‌زند، بيرون مي‌روم مي‌دانم كه نگاهش به در است

در را مي‌ندم و او...

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |