2 سال بعد بود كه انقلاب واقعيه سوسك ها به رهبري سوسك غريبه شروع شد.سوسكي كه از يه روستاي سر سبز به نام (سوسكي) به پا خاسته بود تا انتقام دوستان از دست رفته اش رو بگيره. سوسك غريبه از روستا به شهر اومد و در لباسي مبدل شروع كرد به دست فروشي كردن.
دوستاش از ده براش گليم بافته شده از كرك تن مورچه مي فرستادن و اون به فروختن اون ها مشغول بود.ولي در اصل سوسك غريبه داشت براي شبكه انقلابيشون اطلاعات جمع مي كرد.نقشه ي دادگاه ها و كارخونه ها و شركت هاي خمير سازي و ميادين اعدام رو ميكشيد پشت همون گليم هاي دست باف و دوستانش تو يك خريد ساختگي با قيمت خيلي بالا میخریدن و نقشه ها رو به روستا مي بردن و روشون مطالعه مي كردن.پولي رو هم كه از فروش بقيه گليم ها در مي آورد جمع ميكرد تا براي انقلاب بزرگشون خرج كنه.
روز ها و سال ها رفت و سوسك غريبه بعد از اينكه تمام اطلاعات رو جمع كرد به روستاي سوسكي برگشت تا قواي خودش رو براي شروع انقلاب آماده كنه.
وقتي به روستا رسيد متوجه شد كه روستا خيلي خلوت شده ، با خودش گفت حتما چون من بي خبر اومدم اينجا و كسي نمي دونه كه موقع شروع مبارزه ي علني شده همه دارن سخت كار مي كنن.
واسه ي همين چوب دستيش رو حرکت داد و لنگون لنگون راه افتاد تا به دفتر مخفی مبارزه بره. توي راه ديد از ميدون شهر سر و صداي زيادي مياد و اين صداها آشناست. به همين خاطر راهش رو به طرف ميدون اصلي كج كرد و انبوه جمعيت رو ديد كه همه دارن داد مي زنن :
مرگ بر دمپر سوسك ، مرگ بر .....
اجازه بدين....
اين صحنه ها خيلي آشنا بود . ياد سخنراني افتاد كه 2 سال پيش توي شهر سخنراني مي كرد و دوستش توي اون ماجرا به دادگاه رفت و بعدش...
كمي جلوتر رفت و به صورت سخنران نگاه كرد . خيلي آشنا بود. غريبه سخنران رو مي شناخت ، اون همون سخنران بود كه براش سنگ قبر زده بودن!
بلند داد زد ساكت!
و همه ساكت شدن.
سخنران كه اون رو ديد حول كرد و داد زد يه خائن!
و مردم همه شروع كردن به همهمه :
خائن؟
ما كه تو اين روستا خائن نداشتيم؟
اين مرد كه اصلا مال ده ما نيست ، و داشت صداي خائن خائن بالا مي گرفت كه يكي داد زد :
رهبر!
اون مرد غريبه رهبره.
رهبر اين انقلاب.
اون سوسك غريبست .
همه ساكت شدن و سخنران كه خودش رو توي خطر ديد سريع از بالا پائين پريد و دوان دوان سمت غريبه اومد كه....
واي جناب غريبه!
چه سعادتي ، چه افتخاري و خودش رو به غريبه رسوند و انداخت تو بقلش ، سوسك هاي ده كه از همه جا بي خبر بودند شروع به هورا كشيدن كردند وهمه با هم داد زدند :
غريبه ! غريبه ! غريبه !
سوسك سخنران داد زد اجازه بدين ، اجازه بدين . رهبر بايد حرف بزنه و غريبه اینطوري شروع كرد:
سربازاي من كيان؟
سوسكا داد زدن ما.
اينطوري سخنرانيم رو تموم ميكنم:
و غريبه اشاره به سخنران گفت سربازا اين سوسك رو بندازين تو فاضلاب قديمي تا ازش بازجويي كنم .
همهمه و ترسي تو دل دهاتي ها افتاد ، يكي مي گفت مگه اين دستيار غريبه نيست؟ مگه اين نمي گفت كه غريبه من رو فرستاده اينجا به اوضاع سر و سامان بدم تا خودش بياد؟
خائن !
اصلا بهش نمي خوره !
يكي جلو اومد و گفت آخه فاضلاب پر شده آقا.
مرد غريبه داد زد چطور؟
پس شماها اينجا چه غلطي مي كردين؟
پس مگه قرار نبود كه با انقلاب فرهنگي شروع كنيم؟ اون همه شعار نظافت ، نظافت ، چي شد؟
سوسك گفت آقا ما شروع كرديم و اولين اصل رو هم كاملا اجرا كرديم ولي فاضلاب پر از زندانيه.
پر از زندانيه؟
چطور؟
آخه نماينده شما كه از شهر اومد ...
اينجا بود كه سوسك غريبه وسط حرف پريد كه :
نماينده از شهر؟
راجع به چي حرف ميزنيد؟
راجع به همين سخنران.
ماجراش طولانيه ولي ما به دستور اون خيلي از افراد رو كه به ما خيانت مي كردن رو شناسايي كرديم و به فاضلاب انداختيم .
غريبه كه داشت كلافه مي شد گفت بريم به فاضلاب شهر ببينيم چه خبره.

