تبليغاتX
ایلیای نادان

2 سال بعد بود كه انقلاب واقعيه سوسك ها به رهبري سوسك غريبه شروع شد.سوسكي كه از يه روستاي سر سبز به نام (سوسكي) به پا خاسته بود تا انتقام دوستان از دست رفته اش رو بگيره. سوسك غريبه از روستا به شهر اومد و در لباسي مبدل شروع كرد به دست فروشي كردن.

دوستاش از ده براش گليم بافته شده از كرك تن مورچه مي فرستادن و اون به فروختن اون ها مشغول بود.ولي در اصل سوسك غريبه داشت براي شبكه انقلابيشون اطلاعات جمع مي كرد.نقشه ي دادگاه ها و كارخونه ها و شركت هاي خمير سازي و ميادين اعدام رو ميكشيد پشت همون گليم هاي دست باف و دوستانش تو يك خريد ساختگي با قيمت خيلي بالا میخریدن و نقشه ها رو به روستا مي بردن و روشون مطالعه مي كردن.پولي رو هم كه از فروش بقيه گليم ها در مي آورد جمع ميكرد تا براي انقلاب بزرگشون خرج كنه.

روز ها و سال ها رفت و سوسك غريبه بعد از اينكه تمام اطلاعات رو جمع كرد به روستاي سوسكي برگشت تا قواي خودش رو براي شروع انقلاب آماده كنه.

وقتي به روستا رسيد متوجه شد كه روستا خيلي خلوت شده ، با خودش گفت حتما چون من بي خبر اومدم اينجا و كسي نمي دونه كه موقع شروع مبارزه ي علني شده همه دارن سخت كار مي كنن.

واسه ي همين چوب دستيش رو حرکت داد و لنگون لنگون راه افتاد تا به دفتر مخفی مبارزه  بره. توي راه ديد از ميدون شهر سر و صداي زيادي مياد و اين صداها آشناست. به همين خاطر راهش رو به طرف ميدون اصلي كج كرد و انبوه جمعيت رو ديد كه همه دارن داد مي زنن :

مرگ بر دمپر سوسك ، مرگ بر .....

اجازه بدين....

اين صحنه ها خيلي آشنا بود . ياد سخنراني  افتاد كه 2 سال پيش توي شهر سخنراني مي كرد و دوستش توي اون ماجرا به دادگاه رفت و بعدش...

كمي جلوتر رفت و به صورت سخنران نگاه كرد . خيلي آشنا بود. غريبه سخنران رو مي شناخت ، اون همون سخنران بود كه براش سنگ قبر زده بودن!

بلند داد زد ساكت!

و همه ساكت شدن.

سخنران كه اون رو ديد حول كرد و داد زد يه خائن!

و مردم همه شروع كردن به همهمه :

خائن؟

ما كه تو اين روستا خائن نداشتيم؟

اين مرد كه اصلا مال ده ما نيست ، و داشت صداي خائن خائن بالا مي گرفت كه يكي داد زد :

رهبر!

اون مرد غريبه رهبره.

رهبر اين انقلاب.

اون سوسك غريبست .

همه ساكت شدن و سخنران كه خودش رو توي خطر ديد سريع از بالا پائين پريد و دوان دوان سمت غريبه اومد كه....

 واي جناب غريبه!

چه سعادتي ، چه افتخاري و خودش رو به غريبه رسوند و انداخت تو بقلش ، سوسك هاي ده كه از همه جا بي خبر بودند شروع به هورا كشيدن كردند وهمه با هم داد زدند :

غريبه ! غريبه ! غريبه !

سوسك سخنران داد زد اجازه بدين ، اجازه بدين . رهبر بايد حرف بزنه و غريبه اینطوري شروع كرد:

سربازاي من كيان؟

سوسكا داد زدن ما.

اينطوري سخنرانيم رو تموم ميكنم:

و غريبه اشاره به سخنران گفت سربازا اين سوسك رو بندازين تو فاضلاب قديمي تا ازش بازجويي كنم .

همهمه و ترسي تو دل دهاتي ها افتاد ، يكي مي گفت مگه اين دستيار غريبه نيست؟ مگه اين نمي گفت كه غريبه من رو فرستاده اينجا به اوضاع سر و سامان بدم تا خودش بياد؟

خائن !

اصلا بهش نمي خوره !

يكي جلو اومد و گفت آخه فاضلاب پر شده آقا.

مرد غريبه داد زد چطور؟

پس شماها اينجا چه غلطي مي كردين؟

پس مگه قرار نبود كه با انقلاب فرهنگي شروع كنيم؟ اون همه شعار نظافت ، نظافت ، چي شد؟

سوسك گفت آقا ما شروع كرديم و اولين اصل رو هم كاملا اجرا كرديم ولي فاضلاب پر از زندانيه.

پر از زندانيه؟

چطور؟

آخه نماينده شما كه از شهر اومد ...

اينجا بود كه سوسك غريبه وسط حرف پريد كه :

نماينده از شهر؟

راجع به چي حرف ميزنيد؟

راجع به همين سخنران.

ماجراش طولانيه ولي ما به دستور اون خيلي از افراد رو كه به ما خيانت مي كردن رو شناسايي كرديم و به فاضلاب انداختيم .

غريبه كه داشت كلافه مي شد گفت بريم به فاضلاب شهر ببينيم چه خبره.

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |

اهم اهم

امروز روز بزرگيه براي جامعه ي بزرگ ما. همتون مي دونين كه الان سال هاي ساله

از زمان انقراض دايناسورها تا همين لحظه كه اينجا هستيم چه بلاهايي سر ما آوردن

و حالا ديگه كارمون رسيده به جايي كه براي ما كارخونه هاي بزرگ اسپري سازي

درست ميكنن تا ما ها رو نابود كنن. اما كور خوندن اين موجودات كريه ، اينا ذاتشون

خرابه ، اگه اينا نبودن الان دوستان دايناسور ما هنوز داشتن از ما حفاظت مي كردن

و ما هم از كنار غذاي درجه يكي كه برامون مينداختن پايين داشتيم زندگي آروم خودمون

رو مي كرديم . حتما كتاباي تاريخ( شاخك دراز سوسك المورخ) رو خوندين و مي دونين كه

ما با مذاكراتي كه كرديم تونستيم كاملا نا محسوس تو كل دنيا پخش بشيم و اگر نژاد پرستي

دمپرسوسكياليسم ها نبود الان ما داشتيم با نژادهاي مختلف به همين دمپر هاي ظالم حكم راني

مي كرديم .

مگه خواسته ي ما چي بود؟

مگه ما غير از ماهانه يه تپه پهن دايناسور چيز ديگه اي مي خواستيم؟

مگه .....

اينجا بود كه صداي سوسك ها بلند شد: مرگ بر دمپر سوسك ! مرگ بر دمپر سوسك !

اجازه بدين ، اجازه بدين!

امروز ما اينجا جمع شديم تا حق چندين سالمون رو از اين موجودات كريه بگيريم .

ما بايدروشن فكر باشيم . تا كي بايد بشينيم كه به ما خمير سوسك خمار كن تقلبي بدن و ما فكر كنيم خمير

ترشه؟

تا كي ما بايد بيرون نرفته زير دمپايي له بشيم؟

تا كي.....

و همه ي سوسكا داد زدند :

خميراي تقلبي نابود بايد گردد، خميراي ...

اجازه بدين ، اجازه بدين ،

اينا تازه شروع كاره ، امروز ما اينجا انقلابي فرهنگي رو شروع مي كنيم كه خون كثيف پدرامون پاش ريخته .

امروز بايد ما خودمون رو پاك كنيم و به همه ي جهان خودمون رو به عنوان موجودات تميزي نشون بديم .

براي اين كار امروز اينجا جمع شديم كه ...

صداي ولوله اي بين سوسكا بلند شد كه :

اي بابا پس كي انقلاب رو شروع ميكنيم؟

و همه با هم داد زدند :

انقلاب ، انقلاب ،نظافت ، نظافت ،

اجازه بدين ، اجازه بدين !

فقط اينو همه يادتون باشه و سينه به سينه براي بچه هاتون بگين كه اين انقلاب از خودكشي دسته جمعي سوسك هاي

رنگين پوست همسايه ، قاره ي سوسكجستان شروع شد.

حالا براي اينكه اعتراض دسته جمعيمون رو نشون بديم همه با هم بگيد:

سوسك خمار كن نمي خوايم !

پهن كهنه نمي خوايم!

پهن بايد تازه باشه ، ملاتش اندازه باشه!

همه شروع كردن به همهمه ، يكي مي گفت بايد انقلاب كنيم. من كه امروز ميرم و براي شروع انقلاب نظافت ، فاضلاب

خونم رو مي ليسم.

اون يكي ميگفت من كه از امروز خمير خوردن رو ترك ميكنم ، ديگه فقط آرد مي خورم.

اون يكي مي گفت من امروز براي اعتراض جلو اسپري سه بار راه ميرم.

منم كه گوشه اي واستاده بودم تصميم گرفتم تا براي سهم داشتن تو اين انقلاب فرهنگي كاري كنم اما چون چيزي پيدا نكردم

از خجالت سرخ شدم . سوسك سخنران كه من رو ديد سريع از اون بالا پايين اومد و دوون ، دوون اومد پيشم و گفت مرگ من چيزي نگو !

منو لو نده ! قول ميدم كه يه مخفيگاه بزرگ زباله رو نشونت بدم .

من كه از همه جا بي خبر بودم قبول كردم كه چيزي نگم . سالها بعد يه روز كه داشتم از تو قبرستون رد مي شدم رو يه سنگ بزگ ديدم

عكس سوسك سخنران رو انداختن و زيرش نوشتن:

كارمند سابق كارخانه اسپري سازي ات مت!

كنج كاو شدم مرده شور قبرستون جلو اومد و گفت مگه از جونت سير شدي زود برو .

گفتم چرا ؟

گفت بابا منو سياه نكن طرف از خودمون بوده !

گفتم از خودموون؟

گفت آره ديگه ، الانم دارن دنبال هم دستاش مي گردن .

هنوز گيج بودم كه يه سوسك شيك مشكي پوش جلو اومد و گفت :

ميشناسيش؟

گفتم نه !

گفت بابا نترس منم همكارم .

من كه هنوز گيج بودم تا خواستم سوال كنم گفت :

چند بار تو رو تو انبار غذاي سازمان ديدم. خودتو به اون راه نزن . ببينم تو هم جاسوس كارخونه ات مت بودي يا اينكه تو لانه جاسوسي خميري

كار مي كردي؟

با لكنت گفتم هيهيهيهيچ كدوم!

مرده شور گفت اي شيتون پس تو هم دو طرفه كار مي كردي مثل رفيقت؟

تا اومدم جواب بدم با شاخكش محكم زد تو سرم و بعدش ديگه هيچي نفهميدم. تا اينكه پيش شما به هوش اومدم.

همش همين بود كه گفتم.

قاضي دادگاه مكثي كرد و گفت با تمام اين حرفا چون ما مجرم ديگه اي نداريم تو گناه كاري و به اعدام با دمپايي ابري محكوم ميشي.

حكم همين الان لازم الاجراست.از اينجا بندازينش بيرون.

آقاي قاضي ، آقاي قاضي !

آي كمك ، اهاااااي ،اي ، واي ، من فقط يه سوسسس.... تق!

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 2:30 قبل از ظهر |

بنا م تمام زیبایی ها. فرهنگ است كه فرهنگ ميسازد .تاریخ است که مردان را مرد وزنان را تبدیل به زن می کند و ما هستیم که دردهای اجتماعی را درد می کنیم واشتباهات را همیشه تکرار

درجامعه ای که تعریفی درست از فرهنگ نداریم و فکر می کنیم که این جامعه روز به روز درر شد فرهنگ اجتماعی گام بر میدارد گاه دست گذاشتن روی نکات کوچک و بی ارزش خود معضل اجتماعی می شود که غیر قابل جبران است.

اگر گله ای داشته باشیم و همه را وارد جایگاهشان کنیم شاید اندک کوچکی ممانعت کنند اما سر انجام همرنگ جماعت می شوند ؛ و حالا بزرگترین معضل اجتماعی ما بد حجابی زنان و مردان ،دختران وپسران و پیر مردان و پیر زنان است که به گفته ی قوه ی قضاییه تعدادشان اندک است و نفراتشان کمتر از آنکه به چشم بیایند و اینها جامعه را به نابودی می کشند و آیا به راستی این بزرگترین درد اجتماعی ماست؟

نیروی انتظامی و دولت و سپاه و بسیج در کمک به کودکان شش ساله که برای حفظ جان شب ها در جوب آب های خشکیده ی پر از موش می خوابند و صبح ها برای حفظ آبروی معصو مانه شان صورت به خاک می مالند و نمی گوییم به گدایی که براستی در درونشان گدا نیستند بلکه به آدامس فروشی سیار تبدیل می شوند چه قدر موفق بوده ؟

آیا ما درد کارتن خواب ها را دوا کرده ایم که به بد حجابی رسیده ایم؟

آیا ما دردهای بزرگ دیگر مثل معتادان ده ساله و مواد فروشان بیست ساله و حتی کمتر از بیست سال را حل کرده ایم؟

آیا معضل سیگار کشیدن کودکان اول دبستان،سیگار کشیدن دختران دبیرستان و هشیش کشیدن دانشجویان را حل کرده ایم که می خواهیم بی غیرتی مردانی چون

خودمان را به دوش بكشيم؟

البته این هم خوب است ولی شاید اگر این ها را به موج جماعت هفتاد میلیونی بسپاریم خودشان همرنگ جماعت شوند و دست از سماجت بردارند.

 

 

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:42 بعد از ظهر |

گاهي به خودم فكر ميكنم . به اينكه از اول هيچي نبودم . فقط يه نقطه ، يك نقطه‌ي خيلي ريز تويه جاي تاريك به اسم نطفه

. بعدش كم‌كم بزرگ شدم و جون گرفتم

. روح پيدا كردم

. همين طور ذره ذره يك دفعه آدم شدم

!!! بعدش فكرمي‌كنم چرا يه چيز ديگه نشدم

. مثلاً چرا يه گاو يا گوسفند پير نشدم

. اگر گوسفندمي‌شدم تا حالا هزار بار خوراك آدما شده بودم

. حتماً اولش خيلي سخت بود ، چون دردناك مي‌كشتنم وتبديل به گوشت مي‌شدم

. آدما مي‌خوردنم و من كود مي‌شدم

. كود رو مي‌ريختن پاي سبزيجات مثلاً كاهو مي‌شدم

. بعد دوباره منو مي‌خوردن و كود مي‌شدم،اين بار منو مي‌ريختند پاي يونجه‌ها و

يونجه‌ها رو مي‌دادن به گاوا و اين دفعه گاو مي‌شدم

. ولي چه فرقي مي‌كنه هرچي

مي‌شدم آدما منومي‌خوردن وهي ‌حيوون مي‌شدم

وهي آدم مي‌شدم

اصلاً من يه سئوال دارم كه هيچ كس جوابشو نداره

. خيلي چيزا منقرض شدن

. دايناسورا نمونش.

مي‌گن زماني

كه كسي تاريخ اون رو نمي‌دونه يه شهاب سنگ

اونارو منقرض كرد.

البته اينو دانشمندا

مي‌گن من نمي‌گم

. بچه كه بودم فكرمي‌كردم

كه شايد كشتي حضرت نوح به بزرگي اون نبوده

كه يه جفت نر و ماده از هر نوع دايناسور

تو خودش جا بده

. آدم توزمان بچگي چقدر احمق

مي‌شه ؟

خيلي چيزهام داره منقرض مي‌شه

. مثل

پلنگ‌ها ونهنگ‌ها و

... كه به دو دليل آدما اونا

رومنقرض مي‌كنن

. اول اينكه بعضي‌ها از اونا خوششون

نمياد دوم اينكه بعضي‌ها از اونا خوششون مي‌ياد

دليل سوم رو هم اضافه مي‌كنم

– محض خنده –

به هر حال خيلي بامزه است كه آدمااين موجودات

همه چيزخوار مي‌زنن ، مي‌شكنن، نابود مي‌كنن و

منقرض ميكنن اما هميشه خودشون هستن‌و منقرض

نمي‌شن

.چرا؟

بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم چطوراز يه جايي

اومدم كه نمي‌دونم كجاست ،تو يه جايي زندگي

مي‌كنم كه نمي‌شناسمش و نمي‌دونم كجامي‌رم ، فقط

يه تصوير توي ذهنم از مقصد نهايي دارم

كه با مال همه فرق مي‌كنه وقتي به فردا

فكرمي‌كنم ديوونه مي‌‌شم

. وقتي به ديروز

فكر مي‌كنم به ديوونه بازي هام مي‌خندم و

وقتي به حالا فكر مي‌كنم نمي‌دونم الان ديوونه

شدم يا ديوونه بودم يااينكه دارم

ديوونه مي‌شم وبايد خودم رو معالجه كنم.

كي مي‌دونه ؟

( شبگرد)

 

 

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:40 بعد از ظهر |

 

من چه ميكنم؟

خود را محدود ميكنم به دايره اي كه زمان به درونش راه ندارد.چه حسي دارد كشيدن دايره اي سفيد روي زمين سياه.كار من ديگر از تخته سياه و كتاب هاي انباشته ي روي هم . از جزوات و مقالات رنگارنگ مردمان .گزشته.اينها هيچ كدام ديگر بوي شيريني نميدهد.

هر روز غرق ميشوم در آرزوهايي كه آرزو كردنشان هم براي من روياست.

رويا هايي به زيبايي يك دست بازي شطرنج با پسرم روي چمن هاي سبز و زرد كنار خانه مان.رويايي به زيبايي افتادن برگي خشكيده از درخت چناري كه به آن تكيه زده ام و مي لرزم از سوز نسيمي كه ميوزد بر تن خيسم از نم نم باران پاييزي و آرزوهايي كه تصور كردنشان را هم از ياد برده ام.

من چه مي كنم ؟

مي كشم دايره اي به دور خودم تا نبينم يك قدم آنطرف تر از خودم را . تا نبينم چهار ديواري را كه من را احاطه كرده اند و احساس آزادي كنم.تا فردا....

تا فردايي كه زيبا ترين صبح من ميشود.صبحي كه براي شروعش عجله اي نيست. و عجله اي كه براي خواندن نماز صبح دارم از همه زيبا تر است.

من چه مي كنم؟

ميكشم دايره اي به دور خودم تا فردا كه مي آيند ببینند در تاريكي هم مي فهمم و بشنوند صدايم را پس از مرگم از كف زمين رو سياه كه از سكوتش آسمان مي تركد.آه

اي قاصد روزهاي ابری پس كي ميرسد باران

كاش فردا باران ببارد زماني كه فرياد ميزنم از ته دلم و خوشحالي مي كنم از اينكه پيش خوداي خودم رو سفيدم از آنچه ديدم و فهميدم و سرم را بالا بگيرم زير آب پاك كه به خاطر فهميدنم مي ميرم.

كاش فردا باران ببارد تا پسرم زير نم نم باران . بخواند چند خط باقي مانده از ميراث مرا و گرماي اشكش را جز باران حس نكند.

اي كاش فردا زودتر اين نامه را باز كند تا پيش از مرگم ياد بدهم به پسرم چطور دايره بكشد و چطور فرياد بزند.تا بفهمد آخرين آرزويم اين بود كه دايره كشيدنش را به دور چهار پايه ي زير پايم ببينم در زير چوبه ي دار!

من خوشحالم از اينكه كاري نميكنم جز فرياد آزادي با كشيدن اين دايره ها.

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:39 بعد از ظهر |

زندگي پوچ و مسخره. همه چيز تكراري شده. حتي صورتي را كه مجبور بودم هر روز صبح در آينه تحمل كنم. حالا يك هفته‌اي هست كه به سراغ آينه نرفته‌ام.ديگر خسته شده‌ام.

هر روز آدم‌هايي مي‌بينم كه شاد غمگين از چيزهايي كه براي من هيچ ارزشي ندارد دوان به اين طرف و آن طرف مي‌روند. وقتي كه شب مي‌شود همه‌ي شادي و غم خود را فراموش مي‌كنند و تن به مرگ ناقص مي‌دهند تا روح آنها آزاد شود.

چه مي‌شه روح من هم آزاد مي‌شد. فقط براي چند لحظه. چند ثانيه.

ديگر خواب هم براي من پوچ شده. شب‌ها را در خيابان‌ها صبح مي‌كنم. نه صبح‌ها را در راه رفتن‌هايم شب مي‌كنم. از صداي قدم‌هاي خود خوشحال مي‌شوم و تندتر راه مي‌روم. مثل شتري كه به گردنش زنگوله آويزان مي‌كنند.

ولي من از شتر هم بدترم. لااقل شايد شتر مي‌داند كه براي چه به دنبال صداي زنگوله مي‌دود. ولي من نمي دانم چرا.

چرا هر روز به دنبال صداي پاي خود به اين طرف و آن طرف مي‌دوم و هر شب برگ درختان را زير پايم خرد مي‌كنم. نه مي‌فهمم و نه مي‌دانم. همين قدر مي‌دانم كه بايد بروم. به دنبال صداي پا. هر پايي كه مي‌خواهد باشد.

آن قدرها هم تنها نيستم. كساني با قد و قامت‌هاي متفاوت هميشه دنبال من هستند. هر لحظه جاي خود را به ديگري مي‌دهند بدون اين كه من آنها را بشناسم يا ببينم. شبح آنها پيداست. گاه در پشتم و گاه در جلو من مي‌خزند و عوض مي‌شوند.هميشه پشت آنها به من است. شايد هرگز آنها را نشناسم.

نه مي‌دانم چرا به دنبال من هستند و نه مي‌فهمم، وقتي در جاي تاريك گوشه‌نشين مي‌شوم ديگر آنها را نمي‌بينم.وقتي دلم مي‌گيرد در گوشه‌اي مي‌نشينم و با يكي از آنها درددل مي‌كنم. خنده دار است زيرا دل من هميشه گرفته، حتي دلم ديگر از اين دردها خسته است.

من زخمي‌ام. روحم زخمي است و خون همه جا را در برگرفته. گاهي احساس مي‌كنم قرمزي غروب خوشيد به خاطر من است. او هم به حال من خون گريه مي‌كند. خيابان، ماه، خورشيد، حتي مرغان آسمان به حال من گريه مي كند.

من كه هستم؟ نمي‌دانم.

هر روز وقتي لباس خاكستريم را به تن مي‌كنم مردي از من مي‌پرسد كجا مي‌روي؟

مي گويم: به خيابان

و او مي خندد. من از خنده‌ي او عصباني تركَش مي‌كنم و او هنوز به من مي‌خندد و هر چه از او دور مي‌شوم بلندتر مي‌خندد.

ديوانه ديوانه اينجا كه خيابان ندارد.

ديروز زير درخت چنار يك بچه گنجشك پيدا كردم. حركت نمي‌كرد. در دستانم نگاهش داشتم و با انگشت اشاره شروع به نوازشش كردم. زنگ خاكستريش در چشمانم خار مي‌شد. انگار او هم مثل من اسير بود.

همه چيز در سرم مي‌چرخيد. آن مرد، خياان، برگ‌ها و حالا اين گنجشك؛ گويي به جنون كشيده شده باشم پرنده‌ي بدبخت را با تمام وجودم پرت كردم ولي جلوي او ديوار بود و گنجشك كوچك روي ديوار پخش شد. چند مرد كه لباس سفيد داشتند به طرف من آمدند و دستانم را گرفتند.

آرام باش. چيزي نيست الان آرام مي‌شوي.

ديگر هيچ چيز يادم نمي‌آيد. وقتي به خودم آمدم خود را در يك اتاق ديدم. آنجا اتاق خودم بود. ديوارهاي خاكستري كم رنگ و تختي كه من روي آن افتاده بودم. نور از پنجره‌ي نيمه‌باز به داخل مي‌آمد و روي ميز فلزي كنار تخت مي‌نشست. روي ميز ظرف غذا بود و قاشق و چنگال كف اتاق از كاشي‌هاي نيمه تيره پوشيده شده است.

در اتاق قفل بود آستين پيراهنم به هم گره خورده و دستانم هيچ حركتي نمي‌كنند. بلند مي‌شم. گيج و منگ، خيابان را مي‌بينم و مردمي كه شاد و غمگين به اين طرف و آن طرف مي‌روند. هنگام غروب تن به مرگ ناقص مي‌دهند و آزاد مي‌شوند. ياد سايه‌ها، خيالات واهي، زندگي پوچ در سرم مي‌چرخد. ديوار دنبال آنهاست. ولي من هنوز نمي‌فهميدم. آنها كه بودند؟ او كه بود كه به مسخره به من مي‌خنديد. اصلا چرا من مي‌بايد هر روز او رامي‌ديدم. شايد راست مي‌گفت. شايد خياباني نبود. شايد اينها توهمات من بود كه وجود مرا پر كرده‌بودند. ديگر خسته شده‌ام. احساس گنجشك بودن مي‌كنم. براي پرواز آماده شده ام.

زير درخت چنار دورخيز مي‌كنم.شايد به بالاترين شاخه برسم.

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:37 بعد از ظهر |

در را باز مي‌كنم . چراغ روشن‌است. اورا مي‌بينم. در را مي‌بندم. به من نگاه مي‌كند. جلو مي‌‌‌روم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌،‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌به او نگاه مي‌كنم .به من

خيره مي‌شود .چشم به چشمش مي‌دوزم. از رو نمي‌رود . چشمم را مي‌دزدم ،چشمش را مي‌دزدد. به زمين خيره مي‌شود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌،به زمين

خيره مي‌شوم. زيرزيركي نگاهش مي‌كنم ،بازير چشم نگاهم مي‌كند و پوزخند مي‌زند.

من از او مي‌ترسم ،يك قدم به عقب مي‌روم ،يك قدم به عقب مي‌رود عقب‌تر نمي‌توان رفت پشتمان ديوار است .

مدتي مي‌گذرد هر دو ساكتيم چهره‌ خودم را به ياد مي‌آورم بغضم مي‌تركد به حال خود گريه مي‌كنم به حال من گريه مي‌كند .

مي‌پرسم تو چرا گريه مي‌كني؟

مي‌پرسد توچرا گريه مي‌كني؟

عصباني مي‌شوم داد مي‌زنم داد مي‌زند يك قدم به جلو مي‌روم به من حمله مي‌كند دستم را روي صورتش مي‌گذارم دستش را روي دستم مي‌گذارد ،سرد است . چشمانش را ديگر نمي‌بينم ، گويي چشمانش است كه مرا بر مي‌انگيزد . آرام مي‌شوم روي صورتش دست مي‌كشم صاف است .

حالا به او نزديك مي‌شوم انگار نزديك مي‌شود دور است ، هر چه نزديك مي‌شود انگار دورتر مي‌شود . مي‌خواهم بغلش كنم، به او نمي‌رسم ،به من نمي‌رسد.

به حال خود گريه مي‌كند ، به حال او گريه مي‌كنم .هميشه اينجاست از روز تولدش و از روز تولدم من در او زنداني شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام.

به او پشت مي‌كنم نمي‌بينمش ، فكر مي‌كنم به من پشت مي‌كند نمي‌بينمش. بر مي‌گردم بر مي‌گردد

باز هم كه تو هستي؟ اين را من مي‌گويم

باز هم كه تو هستي؟اين را او مي‌گويد

دلم به حالش مي‌سوزد دلش به حالم مي‌سوزد و هر دو براي هم گريه مي‌كنيم . اشك در چشمش خون است.

تو مي‌ميري. اين را با نگاهش مي‌گويد.

عمر تو كوتاه‌تر است . اين را من مي‌گويم .

شرط مي‌بنديم به او نيشخند مي‌زنم و او تكرار مي‌كند.

اوفكر ميكند مثل من است، من مطمئنم مثل من است ،انگار او خود من است . نگاهم مي‌كند با نگاهش مي‌گويد: من تو هستم؟!… و زير لب زمزمه مي‌كند اگر من تو هستم پس تو كه هستي!

با او خداحافظي مي‌كنم ودر را باز مي‌كنم مي‌گويد خداحافظ. به او نگاه مي‌كنم ،به من خيره مي‌شود التماس مي‌كند، اين را از نگاهش مي‌خوانم. صداي نفس كشيدنش را با قلبم مي‌شنوم.

من تو را خواهم كشت اين را من مي‌گويم و چراغ را خواموش مي‌كنم.

فرياد ميزند :

تا تولد دوباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ات صبر مي‌كنم

چشمم را مي‌بندم، صدايم مي‌زند، بيرون مي‌روم مي‌دانم كه نگاهش به در است

در را مي‌ندم و او...

+ نوشته شده توسط علی(ایلیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |