تبليغاتX
سالک نادان

خدايا كمك كن سر انجام كار .....

دروغ و راستش پاي مورخ ها ....

 

ايران:

 

يه روزي روزگاري ايران ما يع گربه ملوس كوچولو نبود . يه نقشه بزار جلوت تا برات بگم ، از مرزهاي  هند از جنوب شرقي تا انتهاي مرز هاي ليبي تو جنوب غربي و از شمال غربي به درياي سياه  مي رسيد .

تنها پادشاه ايران كه تونسته بود اين مرز ها رو پادشاهي كنه و بين تمام مردمش با اين همه مليت عدالت محور باشه ، تنها كسي كه كارگر هاش رو بيمه كرده بود ، كوروش بود . بگم جد هممون اشتباه كردم؟

خلاصه بعد از اينكه كوروش رفت ايران شروع به تجزيه شدن كرد . همه كساني كه مدت ها نتونسته بودن جلو قدرت بي مانند كوروش سر بلند كنن تصميم گرفتن كه ايران رو تسخير كنن .

عثماني از شمال و انگليس از جنوب و از شرق افقان و از غرب عرب و از خود ايران قاجار و پهلوي و ساساني و .....

اوف مخم سوت كشيد چقدر زور گو داشتيم ما !

اونايي كه از ايران بلند مي شدن همه قبيله اي بودن آخه مي دونين مردم ما اون موقه ها قبيله داشتن و به پشت گرمي قبيله هاشون به جنگ مي رفتن .

خوب مقدمه تاريخي بسه آخه من مي خوام يه چيز ديگه تعريف كنم .

 

 

اصفهان :

 

 

وسط اين نقشه بزرگ يه روستاي بزرگ ( آخه اون موقه ها تو ايران چيزي به اسم شهر مثل الآن نبود )

به اسم اصفهان بود كه از شانس بد درست وسط اين سرزمين بد قرار گرفته بود .

از نظر جغرافيايي شمال رود زاينده رود قرار داشت و مردمش اوايل اكثرا كشاورز و دامدار بودن .

اتفاقا مغز اقتصادي خوبي داشتن چون اولين تجار ايران اون ها بودن كه با صادر كردن كود گاو و گوسفند از شمال تا قم الان و از جنوب تا نزديكي شيراز كار و كاسبي خوبي راه انداخته بودن .

گفتم از شانس بد چون اون موقه ها هركس مي خواست به ايران حمله كنه خواه و ناخواه بايد از اصفهان رد مي شد و اينطوري بود كه اين شهر سالي 1 بار حد اقل قارت ميشد .

از طرفي محاجم ها به قارت اكتفا نمي كردن و مرداي اين شهر رو قتل آم مي كردن . به جز اندكي از اونها كه يه كاري بلد بودن و به اسارت برده مي شدن .

مردم اصفهان از ترس كشته شدن همه به سمت هنر رو آوردن تا زماني كه روستاشون قارت ميشه با ترفند هنر زنده بمونن . اينطوري بود كه تو تمام مرز و بوم تجزيه شده ي ما هنر اصفهان پخش شد ، از هند و افقانستان بگير تا تاجيكستان و تركيه و .....

از طرفي اصفهاني ها از ترس اينكه هر آن چيز كه با زحمت جمع مي كردن قارت بشه خونه هاشون رو از بيرون نما نمي دادن و اين بزرگ ترين عامل براي حفظ اموال بود چون قارت گرها با ديدن خانه هاي فقيرانه از كنار اون رد مي شدن و اين به روستايي ماندن اصفهان در شكل و نما دامن مي زد .

اما از داخل خونه ها كاملا مجلل و زيبا و هنرمندانه ساخته مي شد . تا اين هنر آينه كاري و شيشه كاري سالهاي سال  ماندگار بمونه .

مردم شهر هاي ديگه با ديدن منازل كاه گلي و روستايي در شهر اصفهان و نماي داخلي بسيار مجلل از يك طرف و اينكه اصفهاني ها آنچه را كه داشتند سرسختانه حفظ مي كردند تا در روز مبادا به كارشان بيايد آنها را خسيس و ريا كار صدا مي كردند قافل از اينكه اين اقتضاي زندگي آنها بود.البته اعمال شرم آوري نيز انجام دادند كه در قسمت تبريز اون ها رو مي گم .

 

 

تبريز:

 

 

تبريز روستايي بود سر سبز (ببخشيد ولي اونموقه شهر معني نداشته ) كه تو نقشه ايران اون موقه دقيقا شمال ايران قرار داشت . از نظر جغرافييايي موقعيت خيلي مناسبي داشت چون اولا تبريزي ها خودشون كاملا مقتدر و خود كفا بودن به طوري كه از طريق مبادله كالا به كالا معاش مي كردن  و ثانيا اون ها زمان حمله اشرار به كوه ها پناه مي بردن . و اينطوري ايمن مي موندن . اونها اكثرا كشاورز بودن و هر وقت قارت مي شدن به روستاشون بر مي گشتن و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده به زندگي روستاييشون ادامه مي دادن . واسه همين اوايل اونها رو ساده دل مي گفتن .

تا اينكه موغول به ايران حمله كرد و در اين حمله به جز سه شهر تمام شهر ها وي ران شد . اون سه شهر اين ها بودن

1)تبريز

2)شيراز

3)سه ده

راجع به سه ده (سه روستا )  بعدا توضيح مي دم .

تبريز با حمله مغول سريعا حلقه دفاعي تشكيل داد و از اونجايي كه  فرست فرار پيدا نكردن داخل روستا محاسره شدند . اگر اشتباه نكنم وقتي حملات مغول بي نتيجه موند چند ماه اونها رو در محاسره نگه داشتن به اميد اينكه از گرسنگي تسليم بشن .

ولي تو تاريخ ( احتمالا بلعمي ) اومده كه ترك ها به خوردن برگ درخت ها روي بردند ولي از ناموسشان دفاع كردند. و اينجا بود كه يك بلد كه اتفاقا اصفهاني بود اين جمله رو تو تاريخ ثبت مي كنه

( ترك ها از ترس جان خود را به شكل احشام در آورده و مانند استران و الاقان علف و يونجه مي خورند )!

در اين اوضاع و احوال تنها شهري كه درهاي دروازه هاش رو قبل از رسيدن موغول باز كرد اصفهان بود . بين تمام شهر هاي ايران تنها شهر !

اصفهاني ها از ترس جونشون چيزي رو كه تجربه يادشون داده بود انجام دادن و اين رو نمي شه خورده گرفت ولي اينكه براي حفظ جونشون زن هاشون رو به مغول ها تعارف مي كردن و دختر هاشون رو به عنوان پيشكش به اون ها هديه مي دادند شرم آوره . (تاريخ مغول)

در شمال شرقي اين شهر سه روستا وجود داشت به نام هاي (كوجان و خيزان .و ورنوس فادران  )

كه اين سه روستا از كار هم شهري هاشون به تنگ اومدن ، با هم متحد شدند و خلو مغول ها تا آخر ايستادند كه بعد ها اين اتحاد باعث شد اين سه روستا شهري رو تشكيل بدن به نام (سه ده)

تو تاريخ اومده ( فكر كنم تاريخ يعقوبي ) مردم اصفهان به عنوان بلد راه  به همراه مغول به اين شهر و آن شهر مي رفتند و در قارت ها  و قتل آم ها ناظر بودند.

سومين شهر شيراز بود . و چون اطلاعاتم در اين مورد كامل نيست چيزي نمي گم .

 

 

دين:

 

 

راجع به دين مردم ايران چيز زيادي در دست نيست ولي چيزي كه مسلمه اون ها از اول خدا رو مي پرستيدن.

جالبه كه بدونين در تمام مواردي كه مردم كشور ديني مشترك رو قبول مي كردن اين اصفهاني ها بودند كه به زور شمشير و شلاق به اون دين رو مي آوردن ( تاريخ زرتشت )

حتي وقتي قرار شد مسلمون بشيم!

 

عجب ! ما از سدقه سر اين آدما واقعا ................................

 

 

منابع :

تاريخ بلعمي

تاريخ بيهقي

اشعار زر تشت

تاريخ ايران قبل و بعد از اسلام

از مشاهده تا نوشتار

آنچه در سفر ديدم (نويسنده ناشناس )

تائيس فتنه گر

هزار افسان

دين كرت(كاردين)

شاپورگان

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 12:2 بعد از ظهر |

این نقاشی رو من گزاشتم که نگین علی فقط حرف نقاشش رو می زنه.

البته من این نقاشی رو از رو مدل استاد کاتوزیان که در اصل رنگ روغن بوده کشیدم.

ولی مداد رنگی  !

علی میگه خیلی قشنگه ولی من متلکاش رو به دل نمی گیرم.

 

 

+ نوشته شده توسط ماریا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 0:1 قبل از ظهر |

وقتی نوبت به سوسک سخنران رسید گفتم دست نگه دارید ، با اون كار داریم باید ازش حرف بكشيم ، اون رو به آسیاب ده ببرید تا اونجا شكنجش كنيم تا به حرف بیاد .

غریبه تو گوشم گفت اونجا چرا؟

گفتم عجله نكن این روش رو تازه ياد گرفتم ، تو زندان كه بودم از سقف اتاقم آب مي ریخت رو سرم ، قطره ، قطره.

اولش خوب بود و لذت بخش اما يه مدت كه گذشت با هر قطره انگار پتكي محكم تو سرم مي زدن. جوری بود كه حاظر بودم بگم كه من جاسوسم تا زودتر اعدامم کنن و من راحت بشم.

به آسیاب كه رسیدیم سخنران رو به چوب زیر پروانه ي آبی آسیاب بستیم و بعدش بهش گفتم به نفعته كه با ما همراهی كني و گرنه دو روز زیر این آب نگهت مي دارم .

سخنران خندید و گفت شما احمقا واقا دهاتی هستین چون من اينطوري حرف نمي زنم حتا اگه به مرگ محکوم بشم .

با مشاورم به دفتر رفتيم و نقشه ها رو برسی كرديم.

نقشه ي حمله كشيديم و با هم كلي طرح دادیم 24 ساعتی مي شد كه نخوابیده بودیم . كه سوسک مطلع پیش ما اومد و گفت سخنران حاظر به همكاري شده .

با مشاور و مطلع راه افتادیم تا به آسیاب بريم . مطلع خيلي اسرار داشت كه عجله كنيم . و ما دلیل ابن عجله رو نمي فهمیدیم . وقتی رسیدیم سخنران داشت داد میزد كه بازم كنيد ! من حرف میزنم ! شما را به جد بزرگ سوسكا بازم كنيد.

به دستور من بازش کردن و از زير آسیاب بیرون كشيدنش .

سخنران گفت بابا شما از دمپرهاهم بدتريد و بعد شروع كرد به تعريف جريان جاسوس شدنش.

داستانش از اينجا شروع مي شد كه يه روز با دوستانش تو يه داهات از كشور سوسكجستان  تصميم مي گيرن براي اعتراض دست به خودكشي دسته جمعي بزنن .اونم با خمير هاي تقلبي كه تو بازارشون بود و به بازار براي جمع آوري تمام خمير ها مي رن. جريان را با دست و پاي لرزون اينطوري تعريف كرد كه :

توي مسير يكي از دوستان مي گه حالا كه ما قراره بميريم آخرين عشق بازي اين دنيا رو بكنيم  و همه قبول كرديم تا به كاواره بريم و مست پاتيل با سوسكاي خوشگل اونجا شبمون رو صبح كنيم . غافل از اينكه اون دوست خودش جاسوسي بين ماست و ما رو به كاواره اي مي بره كه به فرمان دمپر ها ساخته شده .

 خوب مست كه شديم  ، به اتاق هاي مخصوص براي عشق بازي رفتيم .

 سر از پا نميشناختم ، سوسك  دختر چشمام رو بست و گفت اين آخرين روشي هستش كه تجربه شده و من كه تو حال خودم نبودم بي اراده قبول كردم و بعدش اصلا يادم نيست چطور به اونطرف ديوار حائل برده شدم. همون ديواري كه ما بهش مي گيم باغ بزرگ .

اونجا من رو بسته بودن به تختی  كه  دور تا دورش  مورچه های ارتش سرخ چرخ ميزدن و يه سوسكي كه دکتر سداش مي کردن تو سه نوبت به من آمپول نشگي ميزد و مي گفت ببينم حالا بازم حوس خودكشي مي كنيد یا نه !

هر روز میگذشت و من بیشتر وابستگی به اون آمپولها  پیدا مي کردم تا جايی كه قبول کردم به عنوان جاسوس ارتش سرخ تو اين طرف باغ زندگي كنم . و در ازاي اون هر روز به من آمپول برسونن .

بعدش دوباره چيزي يادم نمياد تا زماني كه مست و پاتيل خودم رو تو بقل همون دختر ديدم و وحشتزده از اونجا بيرون زدم ،  بدون اينكه از دوستام خبري داشته باشم .

به خونه كه رسيدم يه پيقام پشت در انداخته  بودن . وقتي داشتم بازش مي كردم دستام مي لرزيد . پيقام رو يكي از دوستانم گذاشته بود ،  گفته بود براش يه اتفاق عجيب افتاده و بايد من رو خيلي زود ببينه . راه افتادم تا به خونه ي اون برم . من آخرين نفر به اونجا رسيدم و تا وارد شدم من رو تا مي خوردم زدن .

مدام مي گفتن تو جاسوسي و من كه زبانم بند اومده بود حتي آخ هم نمي تونستم بگم چون پشت سر هم داشتم كتك مي خوردم .

اونا تصميم گرفته بودن كه من رو بكشن كه يكدفعه در زدن . همه ساكت شدن .

از پشت در صداي ( تپلي ) اومد كه منم درو باز كنين .

غريبه وسط حرفش پريد و گفت تپلي كيه؟

سخنران جواب داد اون تنها دوست معتاد ما بود و به مسخره تپلي صداش مي كرديم . اون بود كه فكر خودكشي دسته جمعي رو تو سر ما انداخت . با شنيدن صداي تپلي  دوستام گفتن ما كه براي اون دعوت نامه نداديم ؟

اون از كجا فهميده ما امشب اينجا هستيم ؟ حتما جاسوس اينه ! اونه كه از خيلي وقت پيش نشه ي آمپوله . و همون ما رو به كاواره برد و....

در رو باز كردن و تا وارد شد تا مي خورد زدنش و بعد از اينكه عقده هاشون تموم شد بدون هيچ مكثي وسط اتاق دارش زدن !

اين شده بود كار ما كه بريم سخنراني كنيم  و هر بار كه لو مي رفتيم و به اعدام تو باغ بزرگ محكوم مي شديم اونا ما رو دوباره بر مي گردوندن به يه جاي ديگه تا اونجا جاسوس باشيم .

الآنم اونا مي دونن كه شما چه قصدي دارين و منتظر علامت منن !

به فكر فرو رفتم . چه بايد مي كردم وقتي انقلاب ما شكست خورده بود؟

همه چيز لو رفته بود و بيشتر عوامل و كار كنان من جاسوس بودن .

ساعت ها فكر كردم تا اينكه يه جرقه ای ذهنم زد .

بله اين تنها راه براي نجات انقلاب بود . بايد من خودم به اون طرف ديوار باغ مي رفتم و از همه چيز مطمئن مي شدم .

اما چطور؟

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 8:10 بعد از ظهر |

توي راه سوسك مطلع همه چيز رو براي رهبر انقلاب فرهنگي تعريف كرد . و سوسك غريبه از اين تعجب مي كرد كه چطور اون سوسكاي جاسوس تو همه جا پخش هستن و اومدن پيش دستي كردن كه اين انقلاب رو مي خوان كه ناكار بكنن.!

همينطور كه ذهن غريبه مشغول بود ياد نقشه ها افتاد و از اونا سؤال كرد.

مطلع گفت كه اون نقشه ها رو به دست سوسك سخنران مي دادن ....

سوسك غريبه نگاه چپي به سوسك مطلع انداخت .

مطلع گفت ولي نگران نباشين چون ما به پيشنهاد دوست جاسوس شما كپي اونا رو ميداديم به سخنرن واصلش رو نگه مي داشتيم براي روز مبادا.

دوست جاسوس من؟

بله آخه شما نميدونيد وقتي سوسك سخنران تو روزنامه ي (روز سوسك ) به ما اعلاميه اعدام جاسوس بزرگ شركت اسپري ات مت رو نشون داد ما همه جا خورديم.

اما وقتي ديديم كه راست مي گه و اون به طور مشكوكي زندست متوجه شديم كه جاسوس اونه.

خستم كردين ديگه در فاظلاب رو باز كنيد.

سوسك غريبه اين جمله رو گفت و بعد وقتي دستش رو ميون زنداني ها پيدا كرد بالاي سكوي اعدام زندان بردش و بلند داد زد آهاي مردم انقلابي همه گوش كنيد.

اين سوسكيكه امروز اينجا مي بينيد رهبر اصلي اين انقلاب بزرگه و من جانشين اون هستم.

اون اطلاعيه كه تو روزنامه ديدين درست بود ، اين سوسك با دمپايي اعدام شد و به دستور همين سخنران جاسوس.

من خودم اون رو نجاتش دادم.

اون يك دست و دو پاشو براي اين انقلاب فدا كرده و حق داره كه الان همتون ازش تشكر كنيد كه شما رو بيدار كرده از خواب غفلت!

همه سوسكا دهنشون باز مونده بود و سخنران خودش رو تو خطر مي ديد داد زد :

فرمانده ي بزگ ما

دست و پات رو دادي به ما

ما همه سرباز توئيم

معذرت ، معذرت!

و همه سوسكا شروع كردن به شعار دادن .

من دستم رو بالا گرفتم و مردم رو آروم كردم بعدش گفتم :

اي سوسك هاي دلير ما همه مثل هميم و چيزي به اسم رهبر براي ما مفهوم نبايد داشته باشه.

ما هممون رهبر اين انقلابيم و توش سهم داريم. و امروز براي شروع انقلاب علني تمام جاسوسايي كه من تو زندان شناسايي كردم اعدام ميكنيم وبراي اين كار اونا رو تو باغ بزرگ دمپر ها ميندازيم تا خوراك پرنده هاي غول پيكر بشن!

و اين حكم همين الان لازم الاجراست.

و شروع كردم به معرفي جاسوس ها .

مردم سوسك هاي جاسوس رو تا دم در باغ مي زدن و اونا رو گيج و منگ بيرون مينداختن . پاشون به بيرون نرسيده پرنده و چرنده اونا رو مي خوردن و اينطوري بود كه انقلاب فرهنگي ما تبديل به انقلابي براي ظلم ستيزي شد.

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 2:19 بعد از ظهر |
کی میگه نویسنده ها نمیتونن دوست داشته باشن؟

حالا یه نویسنده با یه نقاش یه وبلاگ رو می خوان بسازن.

خوش آمد میگم به این نقاش جدید.

+ نوشته شده توسط ماریا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 2:2 قبل از ظهر |

2 سال بعد بود كه انقلاب واقعيه سوسك ها به رهبري سوسك غريبه شروع شد.سوسكي كه از يه روستاي سر سبز به نام (سوسكي) به پا خاسته بود تا انتقام دوستان از دست رفته اش رو بگيره. سوسك غريبه از روستا به شهر اومد و در لباسي مبدل شروع كرد به دست فروشي كردن.

دوستاش از ده براش گليم بافته شده از كرك تن مورچه مي فرستادن و اون به فروختن اون ها مشغول بود.ولي در اصل سوسك غريبه داشت براي شبكه انقلابيشون اطلاعات جمع مي كرد.نقشه ي دادگاه ها و كارخونه ها و شركت هاي خمير سازي و ميادين اعدام رو ميكشيد پشت همون گليم هاي دست باف و دوستانش تو يك خريد ساختگي با قيمت خيلي بالا میخریدن و نقشه ها رو به روستا مي بردن و روشون مطالعه مي كردن.پولي رو هم كه از فروش بقيه گليم ها در مي آورد جمع ميكرد تا براي انقلاب بزرگشون خرج كنه.

روز ها و سال ها رفت و سوسك غريبه بعد از اينكه تمام اطلاعات رو جمع كرد به روستاي سوسكي برگشت تا قواي خودش رو براي شروع انقلاب آماده كنه.

وقتي به روستا رسيد متوجه شد كه روستا خيلي خلوت شده ، با خودش گفت حتما چون من بي خبر اومدم اينجا و كسي نمي دونه كه موقع شروع مبارزه ي علني شده همه دارن سخت كار مي كنن.

واسه ي همين چوب دستيش رو حرکت داد و لنگون لنگون راه افتاد تا به دفتر مخفی مبارزه  بره. توي راه ديد از ميدون شهر سر و صداي زيادي مياد و اين صداها آشناست. به همين خاطر راهش رو به طرف ميدون اصلي كج كرد و انبوه جمعيت رو ديد كه همه دارن داد مي زنن :

مرگ بر دمپر سوسك ، مرگ بر .....

اجازه بدين....

اين صحنه ها خيلي آشنا بود . ياد سخنراني  افتاد كه 2 سال پيش توي شهر سخنراني مي كرد و دوستش توي اون ماجرا به دادگاه رفت و بعدش...

كمي جلوتر رفت و به صورت سخنران نگاه كرد . خيلي آشنا بود. غريبه سخنران رو مي شناخت ، اون همون سخنران بود كه براش سنگ قبر زده بودن!

بلند داد زد ساكت!

و همه ساكت شدن.

سخنران كه اون رو ديد حول كرد و داد زد يه خائن!

و مردم همه شروع كردن به همهمه :

خائن؟

ما كه تو اين روستا خائن نداشتيم؟

اين مرد كه اصلا مال ده ما نيست ، و داشت صداي خائن خائن بالا مي گرفت كه يكي داد زد :

رهبر!

اون مرد غريبه رهبره.

رهبر اين انقلاب.

اون سوسك غريبست .

همه ساكت شدن و سخنران كه خودش رو توي خطر ديد سريع از بالا پائين پريد و دوان دوان سمت غريبه اومد كه....

 واي جناب غريبه!

چه سعادتي ، چه افتخاري و خودش رو به غريبه رسوند و انداخت تو بقلش ، سوسك هاي ده كه از همه جا بي خبر بودند شروع به هورا كشيدن كردند وهمه با هم داد زدند :

غريبه ! غريبه ! غريبه !

سوسك سخنران داد زد اجازه بدين ، اجازه بدين . رهبر بايد حرف بزنه و غريبه اینطوري شروع كرد:

سربازاي من كيان؟

سوسكا داد زدن ما.

اينطوري سخنرانيم رو تموم ميكنم:

و غريبه اشاره به سخنران گفت سربازا اين سوسك رو بندازين تو فاضلاب قديمي تا ازش بازجويي كنم .

همهمه و ترسي تو دل دهاتي ها افتاد ، يكي مي گفت مگه اين دستيار غريبه نيست؟ مگه اين نمي گفت كه غريبه من رو فرستاده اينجا به اوضاع سر و سامان بدم تا خودش بياد؟

خائن !

اصلا بهش نمي خوره !

يكي جلو اومد و گفت آخه فاضلاب پر شده آقا.

مرد غريبه داد زد چطور؟

پس شماها اينجا چه غلطي مي كردين؟

پس مگه قرار نبود كه با انقلاب فرهنگي شروع كنيم؟ اون همه شعار نظافت ، نظافت ، چي شد؟

سوسك گفت آقا ما شروع كرديم و اولين اصل رو هم كاملا اجرا كرديم ولي فاضلاب پر از زندانيه.

پر از زندانيه؟

چطور؟

آخه نماينده شما كه از شهر اومد ...

اينجا بود كه سوسك غريبه وسط حرف پريد كه :

نماينده از شهر؟

راجع به چي حرف ميزنيد؟

راجع به همين سخنران.

ماجراش طولانيه ولي ما به دستور اون خيلي از افراد رو كه به ما خيانت مي كردن رو شناسايي كرديم و به فاضلاب انداختيم .

غريبه كه داشت كلافه مي شد گفت بريم به فاضلاب شهر ببينيم چه خبره.

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 2:25 بعد از ظهر |

اهم اهم

امروز روز بزرگيه براي جامعه ي بزرگ ما. همتون مي دونين كه الان سال هاي ساله

از زمان انقراض دايناسورها تا همين لحظه كه اينجا هستيم چه بلاهايي سر ما آوردن

و حالا ديگه كارمون رسيده به جايي كه براي ما كارخونه هاي بزرگ اسپري سازي

درست ميكنن تا ما ها رو نابود كنن. اما كور خوندن اين موجودات كريه ، اينا ذاتشون

خرابه ، اگه اينا نبودن الان دوستان دايناسور ما هنوز داشتن از ما حفاظت مي كردن

و ما هم از كنار غذاي درجه يكي كه برامون مينداختن پايين داشتيم زندگي آروم خودمون

رو مي كرديم . حتما كتاباي تاريخ( شاخك دراز سوسك المورخ) رو خوندين و مي دونين كه

ما با مذاكراتي كه كرديم تونستيم كاملا نا محسوس تو كل دنيا پخش بشيم و اگر نژاد پرستي

دمپرسوسكياليسم ها نبود الان ما داشتيم با نژادهاي مختلف به همين دمپر هاي ظالم حكم راني

مي كرديم .

مگه خواسته ي ما چي بود؟

مگه ما غير از ماهانه يه تپه پهن دايناسور چيز ديگه اي مي خواستيم؟

مگه .....

اينجا بود كه صداي سوسك ها بلند شد: مرگ بر دمپر سوسك ! مرگ بر دمپر سوسك !

اجازه بدين ، اجازه بدين!

امروز ما اينجا جمع شديم تا حق چندين سالمون رو از اين موجودات كريه بگيريم .

ما بايدروشن فكر باشيم . تا كي بايد بشينيم كه به ما خمير سوسك خمار كن تقلبي بدن و ما فكر كنيم خمير

ترشه؟

تا كي ما بايد بيرون نرفته زير دمپايي له بشيم؟

تا كي.....

و همه ي سوسكا داد زدند :

خميراي تقلبي نابود بايد گردد، خميراي ...

اجازه بدين ، اجازه بدين ،

اينا تازه شروع كاره ، امروز ما اينجا انقلابي فرهنگي رو شروع مي كنيم كه خون كثيف پدرامون پاش ريخته .

امروز بايد ما خودمون رو پاك كنيم و به همه ي جهان خودمون رو به عنوان موجودات تميزي نشون بديم .

براي اين كار امروز اينجا جمع شديم كه ...

صداي ولوله اي بين سوسكا بلند شد كه :

اي بابا پس كي انقلاب رو شروع ميكنيم؟

و همه با هم داد زدند :

انقلاب ، انقلاب ،نظافت ، نظافت ،

اجازه بدين ، اجازه بدين !

فقط اينو همه يادتون باشه و سينه به سينه براي بچه هاتون بگين كه اين انقلاب از خودكشي دسته جمعي سوسك هاي

رنگين پوست همسايه ، قاره ي سوسكجستان شروع شد.

حالا براي اينكه اعتراض دسته جمعيمون رو نشون بديم همه با هم بگيد:

سوسك خمار كن نمي خوايم !

پهن كهنه نمي خوايم!

پهن بايد تازه باشه ، ملاتش اندازه باشه!

همه شروع كردن به همهمه ، يكي مي گفت بايد انقلاب كنيم. من كه امروز ميرم و براي شروع انقلاب نظافت ، فاضلاب

خونم رو مي ليسم.

اون يكي ميگفت من كه از امروز خمير خوردن رو ترك ميكنم ، ديگه فقط آرد مي خورم.

اون يكي مي گفت من امروز براي اعتراض جلو اسپري سه بار راه ميرم.

منم كه گوشه اي واستاده بودم تصميم گرفتم تا براي سهم داشتن تو اين انقلاب فرهنگي كاري كنم اما چون چيزي پيدا نكردم

از خجالت سرخ شدم . سوسك سخنران كه من رو ديد سريع از اون بالا پايين اومد و دوون ، دوون اومد پيشم و گفت مرگ من چيزي نگو !

منو لو نده ! قول ميدم كه يه مخفيگاه بزرگ زباله رو نشونت بدم .

من كه از همه جا بي خبر بودم قبول كردم كه چيزي نگم . سالها بعد يه روز كه داشتم از تو قبرستون رد مي شدم رو يه سنگ بزگ ديدم

عكس سوسك سخنران رو انداختن و زيرش نوشتن:

كارمند سابق كارخانه اسپري سازي ات مت!

كنج كاو شدم مرده شور قبرستون جلو اومد و گفت مگه از جونت سير شدي زود برو .

گفتم چرا ؟

گفت بابا منو سياه نكن طرف از خودمون بوده !

گفتم از خودموون؟

گفت آره ديگه ، الانم دارن دنبال هم دستاش مي گردن .

هنوز گيج بودم كه يه سوسك شيك مشكي پوش جلو اومد و گفت :

ميشناسيش؟

گفتم نه !

گفت بابا نترس منم همكارم .

من كه هنوز گيج بودم تا خواستم سوال كنم گفت :

چند بار تو رو تو انبار غذاي سازمان ديدم. خودتو به اون راه نزن . ببينم تو هم جاسوس كارخونه ات مت بودي يا اينكه تو لانه جاسوسي خميري

كار مي كردي؟

با لكنت گفتم هيهيهيهيچ كدوم!

مرده شور گفت اي شيتون پس تو هم دو طرفه كار مي كردي مثل رفيقت؟

تا اومدم جواب بدم با شاخكش محكم زد تو سرم و بعدش ديگه هيچي نفهميدم. تا اينكه پيش شما به هوش اومدم.

همش همين بود كه گفتم.

قاضي دادگاه مكثي كرد و گفت با تمام اين حرفا چون ما مجرم ديگه اي نداريم تو گناه كاري و به اعدام با دمپايي ابري محكوم ميشي.

حكم همين الان لازم الاجراست.از اينجا بندازينش بيرون.

آقاي قاضي ، آقاي قاضي !

آي كمك ، اهاااااي ،اي ، واي ، من فقط يه سوسسس.... تق!

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 2:30 قبل از ظهر |

بنا م تمام زیبایی ها. فرهنگ است كه فرهنگ ميسازد .تاریخ است که مردان را مرد وزنان را تبدیل به زن می کند و ما هستیم که دردهای اجتماعی را درد می کنیم واشتباهات را همیشه تکرار

درجامعه ای که تعریفی درست از فرهنگ نداریم و فکر می کنیم که این جامعه روز به روز درر شد فرهنگ اجتماعی گام بر میدارد گاه دست گذاشتن روی نکات کوچک و بی ارزش خود معضل اجتماعی می شود که غیر قابل جبران است.

اگر گله ای داشته باشیم و همه را وارد جایگاهشان کنیم شاید اندک کوچکی ممانعت کنند اما سر انجام همرنگ جماعت می شوند ؛ و حالا بزرگترین معضل اجتماعی ما بد حجابی زنان و مردان ،دختران وپسران و پیر مردان و پیر زنان است که به گفته ی قوه ی قضاییه تعدادشان اندک است و نفراتشان کمتر از آنکه به چشم بیایند و اینها جامعه را به نابودی می کشند و آیا به راستی این بزرگترین درد اجتماعی ماست؟

نیروی انتظامی و دولت و سپاه و بسیج در کمک به کودکان شش ساله که برای حفظ جان شب ها در جوب آب های خشکیده ی پر از موش می خوابند و صبح ها برای حفظ آبروی معصو مانه شان صورت به خاک می مالند و نمی گوییم به گدایی که براستی در درونشان گدا نیستند بلکه به آدامس فروشی سیار تبدیل می شوند چه قدر موفق بوده ؟

آیا ما درد کارتن خواب ها را دوا کرده ایم که به بد حجابی رسیده ایم؟

آیا ما دردهای بزرگ دیگر مثل معتادان ده ساله و مواد فروشان بیست ساله و حتی کمتر از بیست سال را حل کرده ایم؟

آیا معضل سیگار کشیدن کودکان اول دبستان،سیگار کشیدن دختران دبیرستان و هشیش کشیدن دانشجویان را حل کرده ایم که می خواهیم بی غیرتی مردانی چون

خودمان را به دوش بكشيم؟

البته این هم خوب است ولی شاید اگر این ها را به موج جماعت هفتاد میلیونی بسپاریم خودشان همرنگ جماعت شوند و دست از سماجت بردارند.

 

 

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:42 بعد از ظهر |

گاهي به خودم فكر ميكنم . به اينكه از اول هيچي نبودم . فقط يه نقطه ، يك نقطه‌ي خيلي ريز تويه جاي تاريك به اسم نطفه

. بعدش كم‌كم بزرگ شدم و جون گرفتم

. روح پيدا كردم

. همين طور ذره ذره يك دفعه آدم شدم

!!! بعدش فكرمي‌كنم چرا يه چيز ديگه نشدم

. مثلاً چرا يه گاو يا گوسفند پير نشدم

. اگر گوسفندمي‌شدم تا حالا هزار بار خوراك آدما شده بودم

. حتماً اولش خيلي سخت بود ، چون دردناك مي‌كشتنم وتبديل به گوشت مي‌شدم

. آدما مي‌خوردنم و من كود مي‌شدم

. كود رو مي‌ريختن پاي سبزيجات مثلاً كاهو مي‌شدم

. بعد دوباره منو مي‌خوردن و كود مي‌شدم،اين بار منو مي‌ريختند پاي يونجه‌ها و

يونجه‌ها رو مي‌دادن به گاوا و اين دفعه گاو مي‌شدم

. ولي چه فرقي مي‌كنه هرچي

مي‌شدم آدما منومي‌خوردن وهي ‌حيوون مي‌شدم

وهي آدم مي‌شدم

اصلاً من يه سئوال دارم كه هيچ كس جوابشو نداره

. خيلي چيزا منقرض شدن

. دايناسورا نمونش.

مي‌گن زماني

كه كسي تاريخ اون رو نمي‌دونه يه شهاب سنگ

اونارو منقرض كرد.

البته اينو دانشمندا

مي‌گن من نمي‌گم

. بچه كه بودم فكرمي‌كردم

كه شايد كشتي حضرت نوح به بزرگي اون نبوده

كه يه جفت نر و ماده از هر نوع دايناسور

تو خودش جا بده

. آدم توزمان بچگي چقدر احمق

مي‌شه ؟

خيلي چيزهام داره منقرض مي‌شه

. مثل

پلنگ‌ها ونهنگ‌ها و

... كه به دو دليل آدما اونا

رومنقرض مي‌كنن

. اول اينكه بعضي‌ها از اونا خوششون

نمياد دوم اينكه بعضي‌ها از اونا خوششون مي‌ياد

دليل سوم رو هم اضافه مي‌كنم

– محض خنده –

به هر حال خيلي بامزه است كه آدمااين موجودات

همه چيزخوار مي‌زنن ، مي‌شكنن، نابود مي‌كنن و

منقرض ميكنن اما هميشه خودشون هستن‌و منقرض

نمي‌شن

.چرا؟

بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم چطوراز يه جايي

اومدم كه نمي‌دونم كجاست ،تو يه جايي زندگي

مي‌كنم كه نمي‌شناسمش و نمي‌دونم كجامي‌رم ، فقط

يه تصوير توي ذهنم از مقصد نهايي دارم

كه با مال همه فرق مي‌كنه وقتي به فردا

فكرمي‌كنم ديوونه مي‌‌شم

. وقتي به ديروز

فكر مي‌كنم به ديوونه بازي هام مي‌خندم و

وقتي به حالا فكر مي‌كنم نمي‌دونم الان ديوونه

شدم يا ديوونه بودم يااينكه دارم

ديوونه مي‌شم وبايد خودم رو معالجه كنم.

كي مي‌دونه ؟

( شبگرد)

 

 

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:40 بعد از ظهر |

 

من چه ميكنم؟

خود را محدود ميكنم به دايره اي كه زمان به درونش راه ندارد.چه حسي دارد كشيدن دايره اي سفيد روي زمين سياه.كار من ديگر از تخته سياه و كتاب هاي انباشته ي روي هم . از جزوات و مقالات رنگارنگ مردمان .گزشته.اينها هيچ كدام ديگر بوي شيريني نميدهد.

هر روز غرق ميشوم در آرزوهايي كه آرزو كردنشان هم براي من روياست.

رويا هايي به زيبايي يك دست بازي شطرنج با پسرم روي چمن هاي سبز و زرد كنار خانه مان.رويايي به زيبايي افتادن برگي خشكيده از درخت چناري كه به آن تكيه زده ام و مي لرزم از سوز نسيمي كه ميوزد بر تن خيسم از نم نم باران پاييزي و آرزوهايي كه تصور كردنشان را هم از ياد برده ام.

من چه مي كنم ؟

مي كشم دايره اي به دور خودم تا نبينم يك قدم آنطرف تر از خودم را . تا نبينم چهار ديواري را كه من را احاطه كرده اند و احساس آزادي كنم.تا فردا....

تا فردايي كه زيبا ترين صبح من ميشود.صبحي كه براي شروعش عجله اي نيست. و عجله اي كه براي خواندن نماز صبح دارم از همه زيبا تر است.

من چه مي كنم؟

ميكشم دايره اي به دور خودم تا فردا كه مي آيند ببینند در تاريكي هم مي فهمم و بشنوند صدايم را پس از مرگم از كف زمين رو سياه كه از سكوتش آسمان مي تركد.آه

اي قاصد روزهاي ابری پس كي ميرسد باران

كاش فردا باران ببارد زماني كه فرياد ميزنم از ته دلم و خوشحالي مي كنم از اينكه پيش خوداي خودم رو سفيدم از آنچه ديدم و فهميدم و سرم را بالا بگيرم زير آب پاك كه به خاطر فهميدنم مي ميرم.

كاش فردا باران ببارد تا پسرم زير نم نم باران . بخواند چند خط باقي مانده از ميراث مرا و گرماي اشكش را جز باران حس نكند.

اي كاش فردا زودتر اين نامه را باز كند تا پيش از مرگم ياد بدهم به پسرم چطور دايره بكشد و چطور فرياد بزند.تا بفهمد آخرين آرزويم اين بود كه دايره كشيدنش را به دور چهار پايه ي زير پايم ببينم در زير چوبه ي دار!

من خوشحالم از اينكه كاري نميكنم جز فرياد آزادي با كشيدن اين دايره ها.

+ نوشته شده توسط علی(ارمیا) در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 1:39 بعد از ظهر |